این منم, نفرین شده از سالهای دور, تا به هراندازه که هستم , در ابدییتی فنا و نفرینی که بدان گرفتار امدم, به جرم گناهی کبیره در سرزمینی دور و شاید در سیاره ای دیگر , باشد که با این جسم زمینی تاوان پس دهم و در ظاهر واقعی خود حلول کنم وامرزیده شوم پاک بر گردم به انجا که باید...
شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸
سكون؟ سكوت؟
21 روز گذشت و همچنان ارام نگرفته ام! براي ارامش بعد از 27 سال چند روز لازم دارم؟ چند سال؟ زخم حتي اگه كهنه بشه بازم جاش ميمونه! زخمي كه بارها بارها سر باز كرده و چوب لاش باشه, حالا حالا ها خوب شدني نيست! ولي نا اميد نيستم, اينجا يه شروع و پايان خوبه واسه من !همينجا پوست ميندازم, از پيله در مييام و نو ميشم, تازه, جديد ,متفاوت, قوي تر از قبل !
چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۸
به سراغ من اگر مي ايي برايم اي مهربان پيتزا بياور!!!
هيچ وقت فكر نميكردم اينقدر شكمو باشم! يا حتي اينجوري هوس يه خوراكي بكنم, كه شكمم بيوفته تو دست و پام !
خوب شايد چون, هيچوقت از غذا و خوراكي دور نبودم !
من به زور توي خونه يه ناهار ميخوردم, شام و صبحانه كنسل بود!
خوب شايد فعاليتم زياد شده!
برام پيش نيومده بود كه يه غذايي رو از تلوزيون ببينم اب دهنم سرازير شه!
خوب شايد چون تا اراده ميكردم, ميخوردم يا ميخريدم!
اههههههههههه........
دلم هوس چلو كباب كوبيده ,هوس سلطاني, هوس پيتزا ,هوس نون خامه اي ,شيريني تر, هوس اسنك كرده !
هيچوقت توي يه روستا, اونم از نوع فقير و بي چيز, گير نكرده بودم, تا معني لذت همون غذاهاي مزخرف فست فود ها يا رستوراناي انچناني كه به اشارتي از معده, وول ميخوردم توش رو, بفهمم !هيچوقت اينجورسوپري كه فقط 4 تا از ضروريات زندگي رو داره, نرفته بودم كه, قدر بقالي سر كوچمون كه از انواع و اقسام شكلات ها, پفكها, چيپسا و تنقلات ديگه داره, رو بدونم!
چه بي قيد و بي خيال اون روزا, از كنار اون همه امكانات ميگذشتم ,كه حالا فقط منتظرم به شهر بر گردم و تلافي كنم, به هر چيز ناخنكي ميزنم, تمام مزه ها رو دوباره امتحان ميكنم ,احتمالن توي 1.5 روزي كه در شهر و بين مواهب انساني زندگي خواهم كرد, تمام مدت در حال خوردن و اشاميدن خواهم بود!
قدر لذتاي كوچيك زندگي رو بيشتر ميدونم ,ارزش چيزايي رو كه دارم رو بيشتر درك خواهم كرد, كه با از دست دادنشون عقده اي نشم!
خوب شايد چون, هيچوقت از غذا و خوراكي دور نبودم !
من به زور توي خونه يه ناهار ميخوردم, شام و صبحانه كنسل بود!
خوب شايد فعاليتم زياد شده!
برام پيش نيومده بود كه يه غذايي رو از تلوزيون ببينم اب دهنم سرازير شه!
خوب شايد چون تا اراده ميكردم, ميخوردم يا ميخريدم!
اههههههههههه........
دلم هوس چلو كباب كوبيده ,هوس سلطاني, هوس پيتزا ,هوس نون خامه اي ,شيريني تر, هوس اسنك كرده !
هيچوقت توي يه روستا, اونم از نوع فقير و بي چيز, گير نكرده بودم, تا معني لذت همون غذاهاي مزخرف فست فود ها يا رستوراناي انچناني كه به اشارتي از معده, وول ميخوردم توش رو, بفهمم !هيچوقت اينجورسوپري كه فقط 4 تا از ضروريات زندگي رو داره, نرفته بودم كه, قدر بقالي سر كوچمون كه از انواع و اقسام شكلات ها, پفكها, چيپسا و تنقلات ديگه داره, رو بدونم!
چه بي قيد و بي خيال اون روزا, از كنار اون همه امكانات ميگذشتم ,كه حالا فقط منتظرم به شهر بر گردم و تلافي كنم, به هر چيز ناخنكي ميزنم, تمام مزه ها رو دوباره امتحان ميكنم ,احتمالن توي 1.5 روزي كه در شهر و بين مواهب انساني زندگي خواهم كرد, تمام مدت در حال خوردن و اشاميدن خواهم بود!
قدر لذتاي كوچيك زندگي رو بيشتر ميدونم ,ارزش چيزايي رو كه دارم رو بيشتر درك خواهم كرد, كه با از دست دادنشون عقده اي نشم!
یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۸
.....
دلم براي شيراز تنگ شده, اسمونش با تمام نامرديش اين 2-3 روز باريده و من نبودم !
دلم براي شيراز تنگ شده, عطر نرگس همه جا پر شده و من نيستم كه لبريز شم !
دلم براي شيراز تنگ شده, واسه تمام تمام شهرم, چه دورم ازش, چه دوره ازم !
دلم براي شيراز تنگ شده, عطر نرگس همه جا پر شده و من نيستم كه لبريز شم !
دلم براي شيراز تنگ شده, واسه تمام تمام شهرم, چه دورم ازش, چه دوره ازم !
یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸
پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸
نيامدي ,رفت!
هميشه نا اميد بود و انتظار مي كشيد توي برگه هاي دفترش, قطار ميكشيد
عبور لحظه ها ,فضاي گنگ ايستگاه و باز صداي ساعتي كه, راس 6 هوار ميكشيد
براي رسم شكل رفتنش, 3 رنگ تيره داشت و هي از اين مدادهاي كهنه, كار ميكشيد
مسافرش, شبي كه جاده زير نور ماه مرد, شبي كه جغد هم درخت را به دار ميكشيد
رسيد و ديد روي سنگ مرمري نوشته اند كسي نا اميد بود و انتظار ميكشيد........
نميدونم از كي بود, فقط امضاي خودمو پايينش توي دفترم ,ساعت 5 بعد از ظهر يه روز زمستوني, تو سال 85 رو نشون ميده و مكانش هم كتابخونه دانشكده هست, اما ميدونم كه مال خودم نيست.
عبور لحظه ها ,فضاي گنگ ايستگاه و باز صداي ساعتي كه, راس 6 هوار ميكشيد
براي رسم شكل رفتنش, 3 رنگ تيره داشت و هي از اين مدادهاي كهنه, كار ميكشيد
مسافرش, شبي كه جاده زير نور ماه مرد, شبي كه جغد هم درخت را به دار ميكشيد
رسيد و ديد روي سنگ مرمري نوشته اند كسي نا اميد بود و انتظار ميكشيد........
نميدونم از كي بود, فقط امضاي خودمو پايينش توي دفترم ,ساعت 5 بعد از ظهر يه روز زمستوني, تو سال 85 رو نشون ميده و مكانش هم كتابخونه دانشكده هست, اما ميدونم كه مال خودم نيست.
سهشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸
نرگس شيرازي و صد حيف !
وقتي از كنار گلهاي نرگس شيرازي, كه كنار خيابون گذاشتن, ميگذرم ,يه نفس عميق ميكشم, مي ايستم, نگاهشون ميكنم, يه دستشون رو بر ميدارم ,حتي انتخاب نميكنم ,همين جوري يكي از بينشون ميكشم بيرون, با ظرافتي كه كمتر پيش ميياد داشته باشم ,نگاش ميكنم و با وجود حساسيت و الرژي به گلها ,اون دسته رو ميبرم جلوي بيني ,صورتم رو ميكنم لاي نرگسا, و تا اونجا كه ريه ام جا داره, هواي پر از عطرشونو ميدم داخل و مست ميشم ,مست عطرش, مست بو, مست زيباييش, تقريبا از جايي كه هستم كنده ميشم, دور ميشم ,پرواز ميكنم, توي يه روياي كوتاه سال پيش, من و نرگس و شيراز و مسافري عجيب! و خيلي زود ,من و شيراز تنها شديم! عمر مسافرم مثل عمر نرگس بود, خيلي كوتاه!
نرگس پاييزي شيرازي با عمر كوتاه, ولي باشكوهش, اين پاييز دوباره مهمان دستهاي منه, كنار كيفم ,توي جيبم, كنار ميز كامپيوتر, بالاي تخت ,روي ميز تحرير, و اگه يكم دست و دلبازتر باشم, روي ميز ناهارخوري, اپن اشپزخونه,.
امروزم, دوباره قدم زنان ,علم تا چمران رو به عشق گل فروشاي كنار خيابون پياده رفتم ,كنار اولي ايستادم ,نگاه كردم, كنار دومي ايستادم و بو كردم ,و از سومي يه دسته خريدم و غرق شدم توي عطرش ,رنگش, خاطره ش!
زد به سرم كه, يه جعبه بزرگ قرمز مستطيلي به ابعاد 30 *50 بگيرم, پرش كنم از اين نرگسا ,نرگساي شيرازي, يه روبان سفيد با توپاي قرمز, هم ببندم دورش و برم ترمينال باربري و واسش پست كنم, نميدونم سالم ميرسن يا نه, نميدونم وقتي بهش ميرسن همينجوري تازه و شادابن يا نه ,اما مطمينم عطر و بوشون رو از دست نميدن و ميتونه ازش لذت ببره !
اما حيف, حيف.....
حيف كه ادرسشو ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!
نرگس پاييزي شيرازي با عمر كوتاه, ولي باشكوهش, اين پاييز دوباره مهمان دستهاي منه, كنار كيفم ,توي جيبم, كنار ميز كامپيوتر, بالاي تخت ,روي ميز تحرير, و اگه يكم دست و دلبازتر باشم, روي ميز ناهارخوري, اپن اشپزخونه,.
امروزم, دوباره قدم زنان ,علم تا چمران رو به عشق گل فروشاي كنار خيابون پياده رفتم ,كنار اولي ايستادم ,نگاه كردم, كنار دومي ايستادم و بو كردم ,و از سومي يه دسته خريدم و غرق شدم توي عطرش ,رنگش, خاطره ش!
زد به سرم كه, يه جعبه بزرگ قرمز مستطيلي به ابعاد 30 *50 بگيرم, پرش كنم از اين نرگسا ,نرگساي شيرازي, يه روبان سفيد با توپاي قرمز, هم ببندم دورش و برم ترمينال باربري و واسش پست كنم, نميدونم سالم ميرسن يا نه, نميدونم وقتي بهش ميرسن همينجوري تازه و شادابن يا نه ,اما مطمينم عطر و بوشون رو از دست نميدن و ميتونه ازش لذت ببره !
اما حيف, حيف.....
حيف كه ادرسشو ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!
انتي ويروسم قويه!
يكي دو هفته هست كه دارم فكر مي كنم اخرين باري كه مريض شدم كي بود ؟! اخرين باري كه اونقدر مريض شدم كه بيفتم تو خونه؟ اخرين باري كه زار و نزار بودم از نظر جسمي ؟ اخرين باري كه مثلا انفلانزا گرفتم, يا مسموميت غذايي شديد, يا هر چيزي كه بشه بگم مريض بودم و تو رخت خواب موندم؟
نه, يادم نمي ياد,! واقعا يادم نمي ياد! يعني يادم ميادا, ولي مال 11 سال پيش هست, كه اوريون گرفتم 1, هفته استراحت داشتم و 2 روزش رو واقعا نمي تونستم از تخت پايين بيام,! اما بعدش.......مگه ميشه يعني من 11 سال هست كه مريض نشدم؟ سرماي سخت نخوردم؟ تو جا نيوفتادم ؟خونه نشين نشدم؟
يعني من از نظر بدني قوي شدم ؟ يا ويروسا ضعيف شدن؟
نه بي خيال اينا. مهم نيست. كه دليلش چي بوده. عمق فاجعه اينه كه. من 11 سال مريض نشدم! اخه به منم ميشه بگي ادم !نه..... به خدا ادم كه نيستم, از سنگم سنگ!!!
نه, يادم نمي ياد,! واقعا يادم نمي ياد! يعني يادم ميادا, ولي مال 11 سال پيش هست, كه اوريون گرفتم 1, هفته استراحت داشتم و 2 روزش رو واقعا نمي تونستم از تخت پايين بيام,! اما بعدش.......مگه ميشه يعني من 11 سال هست كه مريض نشدم؟ سرماي سخت نخوردم؟ تو جا نيوفتادم ؟خونه نشين نشدم؟
يعني من از نظر بدني قوي شدم ؟ يا ويروسا ضعيف شدن؟
نه بي خيال اينا. مهم نيست. كه دليلش چي بوده. عمق فاجعه اينه كه. من 11 سال مريض نشدم! اخه به منم ميشه بگي ادم !نه..... به خدا ادم كه نيستم, از سنگم سنگ!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)