سخت گذشته, خیلی سخت و هنوزم داره به سختی میگذره
انگار تمومی نداره, دارم کم کم به اون شعار همیشگی, و این نیز بگذرد ,شک میکنم ...
دیوانه وار, حسرت خو,ر اواره, بی هدف ,میگذرم از این روزها
فقط این روزها, بی اراده, نفس میکشم و سینه را از هوای افسرده اطرافم پر و خالی میکنم
باید که تازه بشه, همه چیز, حتی خودم, حتی خود خودم....
این منم, نفرین شده از سالهای دور, تا به هراندازه که هستم , در ابدییتی فنا و نفرینی که بدان گرفتار امدم, به جرم گناهی کبیره در سرزمینی دور و شاید در سیاره ای دیگر , باشد که با این جسم زمینی تاوان پس دهم و در ظاهر واقعی خود حلول کنم وامرزیده شوم پاک بر گردم به انجا که باید...
شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۰
جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰
چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹
پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۹
باید بر اینها گریست...
1- خانمی 26 ساله, با شوهر بی کار, شکم 4 رو حامله بود, کوچکترین بچه 2 ساله و بزرگترین 7 ساله و تصمیم هم به بستن لوله ها یا استفاده از هیچکدام از روشهای پیشگیری رو نداره...
2-پدر و مادری کف حیاط در مانگاه, پسری 3 ساله بغل مامانه, پدر سیگار در دست و پسرک سیگار به دست و جواب مادر به سوال من که چرا به بچه سیگار دادی؟...: خوب چکارش کنم, نمیتونم کنترلش کنم, بهونه میگیره...
3-زنی20ساله و شوهر88ساله اش با شکایت ناباروری از طرف شوهر, که 2 زن دیگر داشته و هنوز بچه ندارد...
4-پیرمردی 89 ساله با شکایت لرز و احساس سرما در زمستان ,با یک لا پیراهن و دنبال دلیل لرز...
5-پسر جوانی که صبح روز قبل با شکایت گلو درد پنی سیلین گرفت ,عصر همان روز در جایی دیگر و از دکتر دیگر پنی سیلین گرفت و فردای روز بعد با شکایت از اینکه خوب نشده در خواست مجدد پنی سیلین میکرد, بدون داشتن حتی قرمزی گلو یا عفونتی نیازمند درمان انتی بیوتیک...
6-پیرمردی 88 ساله که در جواب سوال من مبنی بر داشتن گوسفند, با غرور گفت :اره گوسفند دارم, یه گله بزرگ, اما دست رعیته, ما اربابا که گوسفند نگه نمیداریم ,این کاره رعیتا و ادامامونه...
7-پسر زنی ترک زبان و با کاهش شنوایی که من دارم خودم رو خفه میکنم ,گلوم رو جر میدم و کلمه به کلمه با فارسی سلیس و با صدای بلند دستور دارو میدم و به من میگه چرا داد میزنی ,مگه موجی هستی, روانی...
8-مادری که فرزند 2 ساله خود را در طول 6 روز 5, دکتر مختلف برد, با شکایت تب ,بدون اینکه حتی در شیشه استامینوفن را باز کرده باشد ,با این بهونه که دارو تلخ است و بچه نمیخورد...
9-مامایی که برای انجام ازمایش از مریض 5 هزار تومن میگیره و نمونه رو جایی میبره که فقط 2100 تومن هزینه میگیرن...
10-شبکه بهداشتی که قدرت خرید باطری نداره و تازه امروز بعد از 2 ماه سرما یه بخاری نفتی فکسنی دسته دوم داده به درمانگاه اونم با کلی منت و نفتی قرضی از جایگاههای فروش نفت, تا خدا میدونه کی پولشو بده ...
.
.
.
11-و من که ...
من که... هیچ... حال ما خوب است... زیاده عرضی نیست...
2-پدر و مادری کف حیاط در مانگاه, پسری 3 ساله بغل مامانه, پدر سیگار در دست و پسرک سیگار به دست و جواب مادر به سوال من که چرا به بچه سیگار دادی؟...: خوب چکارش کنم, نمیتونم کنترلش کنم, بهونه میگیره...
3-زنی20ساله و شوهر88ساله اش با شکایت ناباروری از طرف شوهر, که 2 زن دیگر داشته و هنوز بچه ندارد...
4-پیرمردی 89 ساله با شکایت لرز و احساس سرما در زمستان ,با یک لا پیراهن و دنبال دلیل لرز...
5-پسر جوانی که صبح روز قبل با شکایت گلو درد پنی سیلین گرفت ,عصر همان روز در جایی دیگر و از دکتر دیگر پنی سیلین گرفت و فردای روز بعد با شکایت از اینکه خوب نشده در خواست مجدد پنی سیلین میکرد, بدون داشتن حتی قرمزی گلو یا عفونتی نیازمند درمان انتی بیوتیک...
6-پیرمردی 88 ساله که در جواب سوال من مبنی بر داشتن گوسفند, با غرور گفت :اره گوسفند دارم, یه گله بزرگ, اما دست رعیته, ما اربابا که گوسفند نگه نمیداریم ,این کاره رعیتا و ادامامونه...
7-پسر زنی ترک زبان و با کاهش شنوایی که من دارم خودم رو خفه میکنم ,گلوم رو جر میدم و کلمه به کلمه با فارسی سلیس و با صدای بلند دستور دارو میدم و به من میگه چرا داد میزنی ,مگه موجی هستی, روانی...
8-مادری که فرزند 2 ساله خود را در طول 6 روز 5, دکتر مختلف برد, با شکایت تب ,بدون اینکه حتی در شیشه استامینوفن را باز کرده باشد ,با این بهونه که دارو تلخ است و بچه نمیخورد...
9-مامایی که برای انجام ازمایش از مریض 5 هزار تومن میگیره و نمونه رو جایی میبره که فقط 2100 تومن هزینه میگیرن...
10-شبکه بهداشتی که قدرت خرید باطری نداره و تازه امروز بعد از 2 ماه سرما یه بخاری نفتی فکسنی دسته دوم داده به درمانگاه اونم با کلی منت و نفتی قرضی از جایگاههای فروش نفت, تا خدا میدونه کی پولشو بده ...
.
.
.
11-و من که ...
من که... هیچ... حال ما خوب است... زیاده عرضی نیست...
سهشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹
چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۹
اگر فرصتی باشد مجال صحبتی باشد...
گاهی فقط باید سکوت کرد...
گاهی فقط باید چشماتو ببندی, نبینی و بگذری...
گاهی فقط باید پوزخندی زد, به بازی همیشه تکراری زندگی و خم به ابرو نیاورد...
گاهی فقط باید نشنیده بگیری...
گاهی فقط باید با نشست روی خاک ,روی زمین, سر رو گذاشت بین زانوها و دستارو پشت سر قفل کرد...
گاهی فقط باید بزاری طوفانی که به پا شده ,اروم شه, از نفس بیوفته...
گاهی فقط باید بزاری لجنزار ته نشین شه...
گاهی فقط باید تقلایی نکرد, دست و پا نزد...
...
من اما, این روزها گاهی فقط میگم:
پوففففففففففففففففففففففف.....
گاهی فقط باید چشماتو ببندی, نبینی و بگذری...
گاهی فقط باید پوزخندی زد, به بازی همیشه تکراری زندگی و خم به ابرو نیاورد...
گاهی فقط باید نشنیده بگیری...
گاهی فقط باید با نشست روی خاک ,روی زمین, سر رو گذاشت بین زانوها و دستارو پشت سر قفل کرد...
گاهی فقط باید بزاری طوفانی که به پا شده ,اروم شه, از نفس بیوفته...
گاهی فقط باید بزاری لجنزار ته نشین شه...
گاهی فقط باید تقلایی نکرد, دست و پا نزد...
...
من اما, این روزها گاهی فقط میگم:
پوففففففففففففففففففففففف.....
دوشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۹
شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹
اخرش از دستشون روانی میشم !
یکی از عجیب ترین درخواستهایی که تا به حال از سمت مریض داشتم:
دختر جوانی با سرماخوردگی ویروسی و معمولی, با اب ریزش بینی, بدن درد و تب خفیف رو ,ویزیت کردم و حین نوشتن نسخش مثل بقیه اول خواست که حتما واسش پنی سیلین بنویسم و بعد سرم خواست و بعد...
مریض: میشه واسم شستشوی معده انجام بدین ؟!!!
من:(اون ایکون هست که از تعجب دهنش باز مونده و هی سرشو تکون میده) با چشمای از حدقه در امده به حالت فریاد گفتم چی؟ چی بنویسم ؟
مریض:از اینا که لوله میندازن تو دماغ ,بعدم معده و با سرم شستشو میدن؟
من:خودم میدونم شستشوی معده چیه ! کی واست یه چنین چیزی رو نوشتن؟
مریض:یکی دو سال پیش ,وقتی شیر تاریخ مصرف گذشته ,خورده بودم !
من:خوب, خوبه که خودت میگی, این مال زمانیه که مسمومیت داشته باشی یا مسائل دیگه ای که اونم ما تشخیص میدیم, در ضمن این کار (انداختن لوله توی دماغ و بعد هم معده, خیلی کار دردناک و سختیه ,خیلی اذیت میشی, خیلی از کسایی هم که واجب واسشون این کارو بکنیم, حاضر نمیشن ,یا کلی دست و پا میزنن و خیلی از مواقع هم لازم میشه مریض رو به حالت خواب یا بیهوشی ببریم, تا این کار انجام شه, چطور تو حاضری این کارو کنی؟ یا اصلا درخواست یه چنین چیزی رو داری؟
.
.
.
فک کنننننننننننننن ,مریض روانی, واسه یه سرماخوردگی, میگه واسه من شستشوی معده بنویس!
دختر جوانی با سرماخوردگی ویروسی و معمولی, با اب ریزش بینی, بدن درد و تب خفیف رو ,ویزیت کردم و حین نوشتن نسخش مثل بقیه اول خواست که حتما واسش پنی سیلین بنویسم و بعد سرم خواست و بعد...
مریض: میشه واسم شستشوی معده انجام بدین ؟!!!
من:(اون ایکون هست که از تعجب دهنش باز مونده و هی سرشو تکون میده) با چشمای از حدقه در امده به حالت فریاد گفتم چی؟ چی بنویسم ؟
مریض:از اینا که لوله میندازن تو دماغ ,بعدم معده و با سرم شستشو میدن؟
من:خودم میدونم شستشوی معده چیه ! کی واست یه چنین چیزی رو نوشتن؟
مریض:یکی دو سال پیش ,وقتی شیر تاریخ مصرف گذشته ,خورده بودم !
من:خوب, خوبه که خودت میگی, این مال زمانیه که مسمومیت داشته باشی یا مسائل دیگه ای که اونم ما تشخیص میدیم, در ضمن این کار (انداختن لوله توی دماغ و بعد هم معده, خیلی کار دردناک و سختیه ,خیلی اذیت میشی, خیلی از کسایی هم که واجب واسشون این کارو بکنیم, حاضر نمیشن ,یا کلی دست و پا میزنن و خیلی از مواقع هم لازم میشه مریض رو به حالت خواب یا بیهوشی ببریم, تا این کار انجام شه, چطور تو حاضری این کارو کنی؟ یا اصلا درخواست یه چنین چیزی رو داری؟
.
.
.
فک کنننننننننننننن ,مریض روانی, واسه یه سرماخوردگی, میگه واسه من شستشوی معده بنویس!
شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹
بودم, هستم ,خواهم بود!
وقتی یه ادمی سوار خر شیطون میشه و با یه بار کج می خواد به یه مقصد ویه منزلی, برسه و تو هر چی خودتو به در و دیوار میکوبی, دلیل و برهان میاری, از راه منطقی و غیر منطقی, احساسی و عاطفی, از هزار راه رفته و نرفته, از بیشمار تجربه های خودت و دیگرون, سعی می کنی اونو از این چهارپای چموش هوس انگیز ,پیاده کنی ویا حداقل بهش بفهمونی که بارش رو درست کنه ,راست و ریس کنه و اون قبول نمی کنه,
وقتی یکی می خواد یه حماقت محض رو انجام بده و با چشم بسته میره تو یه راه ناشناخته ,
وقتی در طول چند سال, با حرف و عمل خواستی به یکی بفهمونی که مسیری که انتخاب کرده, اگه از تو چاله در اومدن و به چاه اوفتادن نباشه ,حداقلش به نا کجا اباد می رسه,
و از همه مهمتر, وقتی تمام تلاش تو برای جلوگیری از یه اتفاق ناخوش ایند, از یه سفر نا خوش یمن ,از یه تصمیم بل هوسانه و بی فکر سوءتعبیر میشه و دوستیت زیر سوال میره و نه تنها این, بلکه انگ نامردی و بی مروتی و نا رفیقی و خیانت در دوستی و این خضعبلات بهت زده میشه ,
وقتی معیار سنجش دوست خوب بودن ,همپا بودن در لبه دره است و همراه بودن در انجام خریت ,
چکار میتونی بکنی, بجز اینکه ,وسایل این سفر رو جور کنی, با دست خودت بار کج رو, روی خر شیطون جا سازی کنی ,یه لبخند ملیح و مضحکانه به دوست سواره ات تحویل بدی و بزنی پشت خره و بگی برو به سلامت !
و اون خوشحال از اینکه تو در حقش دوستی کردی و توی حماقتش شریک بودی و تا اخرین لحظه رفتن همراهش بودی و حتی دعای خیرت رو بدرقه راهش کردی, می ره به پرتگاه خوش بر و رو و خوش منظر !
.
.
.
نمی دونم چقدر دیگه ,1 ماه, 6 ماه, 5 سال دیگه ,وقتی شکست خورده و سرافکنده, با حال و روز بدتر از امروزت ,میایی میتونم به روت نیارم که خیلی سعی کردم منصرفت کنم ,سعی کردم روزهای پیش رو را برات مجسم کنم و تو ندیدیشون ,ایا اون روز یادت خواهد امد که چند بار یقه پاره کردم که صرف تمایل شدید به انجام یک کار, دلیل موجهی برای انجام اون کار نیست!
اره احتمالا میتونم .... اون روز هم همراه و همپای زمین خوردنت خواهم بود, همدوش شکستت ,هم پیالهء ناله ها و هم صدای گریه هات
نترس... برو ,من هستم, من اینجا میمانم, چشم انتظار بازگشتت و باز که بگردی, من با اغوش باز, پذیرایت خواهم بود, مثل همیشه ,مثل تمام این چند سال !
وقتی یکی می خواد یه حماقت محض رو انجام بده و با چشم بسته میره تو یه راه ناشناخته ,
وقتی در طول چند سال, با حرف و عمل خواستی به یکی بفهمونی که مسیری که انتخاب کرده, اگه از تو چاله در اومدن و به چاه اوفتادن نباشه ,حداقلش به نا کجا اباد می رسه,
و از همه مهمتر, وقتی تمام تلاش تو برای جلوگیری از یه اتفاق ناخوش ایند, از یه سفر نا خوش یمن ,از یه تصمیم بل هوسانه و بی فکر سوءتعبیر میشه و دوستیت زیر سوال میره و نه تنها این, بلکه انگ نامردی و بی مروتی و نا رفیقی و خیانت در دوستی و این خضعبلات بهت زده میشه ,
وقتی معیار سنجش دوست خوب بودن ,همپا بودن در لبه دره است و همراه بودن در انجام خریت ,
چکار میتونی بکنی, بجز اینکه ,وسایل این سفر رو جور کنی, با دست خودت بار کج رو, روی خر شیطون جا سازی کنی ,یه لبخند ملیح و مضحکانه به دوست سواره ات تحویل بدی و بزنی پشت خره و بگی برو به سلامت !
و اون خوشحال از اینکه تو در حقش دوستی کردی و توی حماقتش شریک بودی و تا اخرین لحظه رفتن همراهش بودی و حتی دعای خیرت رو بدرقه راهش کردی, می ره به پرتگاه خوش بر و رو و خوش منظر !
.
.
.
نمی دونم چقدر دیگه ,1 ماه, 6 ماه, 5 سال دیگه ,وقتی شکست خورده و سرافکنده, با حال و روز بدتر از امروزت ,میایی میتونم به روت نیارم که خیلی سعی کردم منصرفت کنم ,سعی کردم روزهای پیش رو را برات مجسم کنم و تو ندیدیشون ,ایا اون روز یادت خواهد امد که چند بار یقه پاره کردم که صرف تمایل شدید به انجام یک کار, دلیل موجهی برای انجام اون کار نیست!
اره احتمالا میتونم .... اون روز هم همراه و همپای زمین خوردنت خواهم بود, همدوش شکستت ,هم پیالهء ناله ها و هم صدای گریه هات
نترس... برو ,من هستم, من اینجا میمانم, چشم انتظار بازگشتت و باز که بگردی, من با اغوش باز, پذیرایت خواهم بود, مثل همیشه ,مثل تمام این چند سال !
پنجشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۹
چشمها را باید شست ,جور دیگر باید دید!
خیلی وقت بود باور داشتم ادمها برای فرار از مسایل ازار دهنده ,مسایلی که دوست ندارند ,راههای فرار ایجاد می کنند ,راه های فرار که ناخوداگاه یا خوداگاه ایجاد میشه, ولی هیچ وقت فکر نمی کردم به این شدت در من اتفاق میوفته!
این سیستم دفاعی هایی که مثال میزنم یا از بخت بلندم است ,از خوش شانسی, یا از حمایت بی دریغ خدا؟!!! یا ناشی از قدرت باور نکردنی بدنی و ادمی خودم!
1) مدت طولانی بود که متوجه شده بودم بوهای شدید مثل بوی عطر و ادکلن و اسپری, بوی بد دستشویی های سر راهی جاده ها و خیلی خیلی بوهای دیگه رو نمیفهمم ,به مشامم نمی رسه, کار به جایی رسید که ازاین دنیای بی بو شاکی شدم و تصمیم گرفتم حتما پی گیری کنم, سالهای قبل رو یادم اومد که شدیدا به بوها حساس بودم ,به هیچ عنوان نمی تونستم از عطر و وسایل خوشبو استفاده کنم ,حتی صابون بودار هم باعث میشد سردرد بگیرم و چشمم اب بیاد و دماغم بخاره و کلی مشکل دیگه ,اگه مثلا روغن مایع یه ریزه بو میداد دیگه نمیتونستم غذا بخورم و استفراغ های وحشتناکی میکردم ,انگار که زهر مار خوردم !
و حالا چند وقت بعد از شاکی شدنم بابت از دست دادن حس شامه, دوباره به همون شدت بوها رو حس می کنم, باورم نمی شه که حتی بوی مارمولک و سوسک رو هم افتراق میدم و اگه چند روز پیش مریض سیر خورده باشه با معاینه ته حلقش میوفتم روی اغ زدن از بو که چندان هم شدید نبود, یا اگه یک هفته پیش غذایی با گوشت درست کرده باشن توی خونه ایی ,وارد خونه که میشم بوی اون گوشت توی مشامم می پیچه و دوباره استفراغ و اغ زدن و ...
خوب نتیجه ...
بدن من خود رو طوری تنظیم کرده که بوهایی که باعث اذیتم میشه رو حس نکنم ,همه شامه ام از بین نرفته, من هنوزم بوی خوش سیب رو حس می کنم ,هنوزم بوی انار بینی ام رو پر می کنه, بوی جونور ها رو ردیابی میکنم ,تا اگه زمانی مارمولکی اومد از ترس سکته نکنم و امادگیشو داشته باشم ,اما بوی دهان مریض ,بوی عطر های مزخرف بعضی همکارا رو ,حس نمی کنم! جالبه نه؟
2) گفته بودم سالهاست که مریض نشده ام, مریضی که منو در بستر بندازه ,روی جا بیوفتم ,مریضی سختی که نتونم بخاطرش برم سر کار, خوب از دیروز تا حالاسرماخوردم ,سخت و شدید نیست ,اما چون بعد از کلی وقت دارم تجربش میکنم واسم جالبه ,جالب از این نظر که چقدر با همین سرماخوردگی, شکننده شدم ,ضعیف شدم ,نازک نارنجی شدم ,با تلنگری اشکم در میاد, دلم می خواد یکی بغلم کنه, نازم کنه, دست بزاره رو پیشونیم بگه ,اخی چه داغی, داری تو تب می سوزی, برام غذا درست کنه, دست بندازه زیرکمرم بلندم کنه ,و لقمه لقمه بزاره دهنم, داروهامو واسم بیاره و نازم و بکشه تا بخورمشون ,پتو روم بکشه و چراغو خاموش کنه و در طول شب بیاد اروم بالا سرم و حواسش بهم باشه !
و خوب...
من چنین کسی رو نداشته و ندارم ,این لوس بازیا هیچ رقمه تو خونه ما نبوده و نیست ,حتی توی مریضی هم باید روی پای خودت باشی و کاراتو خودت انجام بدی, میخوای داروتو بخور, نمی خوای نخور, ضرر نخوردنش به خودت می رسه ,پس بهتره مثل یه ادم عاقل و بالغ پاشی بری سر یخچال, داروهاتو بخوری ,
نتیجه....
از سالها پیش, بدن من ,ذهن من ,چون ضعفم رو میدونست, خودش رو در برابر ویروسها و میکروبها قوی کرد ,تا مریض نشم, بیماریها سراغم نمیومدن چون می دونستن جدای از بیماری , من توی اون لحظات نیاز عاطفیم بالا میره و چون مابه ازای خارجی برای رفع نیازش نیست, پس اصلا بی خیال من شدن !جالبه نه؟
.
.
.
گاهی ما حکمت یا در واقع دلیل خیلی از ماجراها و اتفاقاتی که واسمون میوفته رو نمی دونیم و با تفکر اینکه مشکل خیلی بدیه, درصدد رفع اون یا معکوس کردنش یا ارزو برای داشتن چیزی متفاوت از اون که داریم رو میکنیم ,بی انکه بدونیم چطور داریم از شانسی که اوردیم ,فرار میکنیم !
قبول دارم که درک کردن و پیدا کردن علت پشت بعضی از مسائل خیلی سخته و شاید گاهی هم شدنی نیست ,اما این اصلا دلیل نمیشه که تلاشی واسه کشفش نکنیم و مهمتر اینکه اصلا دلیل نمیشه که همیشه از اتفاقاتی که در ظاهر ناراحت کننده هست, شاکی باشیم و گله کنیم !
این سیستم دفاعی هایی که مثال میزنم یا از بخت بلندم است ,از خوش شانسی, یا از حمایت بی دریغ خدا؟!!! یا ناشی از قدرت باور نکردنی بدنی و ادمی خودم!
1) مدت طولانی بود که متوجه شده بودم بوهای شدید مثل بوی عطر و ادکلن و اسپری, بوی بد دستشویی های سر راهی جاده ها و خیلی خیلی بوهای دیگه رو نمیفهمم ,به مشامم نمی رسه, کار به جایی رسید که ازاین دنیای بی بو شاکی شدم و تصمیم گرفتم حتما پی گیری کنم, سالهای قبل رو یادم اومد که شدیدا به بوها حساس بودم ,به هیچ عنوان نمی تونستم از عطر و وسایل خوشبو استفاده کنم ,حتی صابون بودار هم باعث میشد سردرد بگیرم و چشمم اب بیاد و دماغم بخاره و کلی مشکل دیگه ,اگه مثلا روغن مایع یه ریزه بو میداد دیگه نمیتونستم غذا بخورم و استفراغ های وحشتناکی میکردم ,انگار که زهر مار خوردم !
و حالا چند وقت بعد از شاکی شدنم بابت از دست دادن حس شامه, دوباره به همون شدت بوها رو حس می کنم, باورم نمی شه که حتی بوی مارمولک و سوسک رو هم افتراق میدم و اگه چند روز پیش مریض سیر خورده باشه با معاینه ته حلقش میوفتم روی اغ زدن از بو که چندان هم شدید نبود, یا اگه یک هفته پیش غذایی با گوشت درست کرده باشن توی خونه ایی ,وارد خونه که میشم بوی اون گوشت توی مشامم می پیچه و دوباره استفراغ و اغ زدن و ...
خوب نتیجه ...
بدن من خود رو طوری تنظیم کرده که بوهایی که باعث اذیتم میشه رو حس نکنم ,همه شامه ام از بین نرفته, من هنوزم بوی خوش سیب رو حس می کنم ,هنوزم بوی انار بینی ام رو پر می کنه, بوی جونور ها رو ردیابی میکنم ,تا اگه زمانی مارمولکی اومد از ترس سکته نکنم و امادگیشو داشته باشم ,اما بوی دهان مریض ,بوی عطر های مزخرف بعضی همکارا رو ,حس نمی کنم! جالبه نه؟
2) گفته بودم سالهاست که مریض نشده ام, مریضی که منو در بستر بندازه ,روی جا بیوفتم ,مریضی سختی که نتونم بخاطرش برم سر کار, خوب از دیروز تا حالاسرماخوردم ,سخت و شدید نیست ,اما چون بعد از کلی وقت دارم تجربش میکنم واسم جالبه ,جالب از این نظر که چقدر با همین سرماخوردگی, شکننده شدم ,ضعیف شدم ,نازک نارنجی شدم ,با تلنگری اشکم در میاد, دلم می خواد یکی بغلم کنه, نازم کنه, دست بزاره رو پیشونیم بگه ,اخی چه داغی, داری تو تب می سوزی, برام غذا درست کنه, دست بندازه زیرکمرم بلندم کنه ,و لقمه لقمه بزاره دهنم, داروهامو واسم بیاره و نازم و بکشه تا بخورمشون ,پتو روم بکشه و چراغو خاموش کنه و در طول شب بیاد اروم بالا سرم و حواسش بهم باشه !
و خوب...
من چنین کسی رو نداشته و ندارم ,این لوس بازیا هیچ رقمه تو خونه ما نبوده و نیست ,حتی توی مریضی هم باید روی پای خودت باشی و کاراتو خودت انجام بدی, میخوای داروتو بخور, نمی خوای نخور, ضرر نخوردنش به خودت می رسه ,پس بهتره مثل یه ادم عاقل و بالغ پاشی بری سر یخچال, داروهاتو بخوری ,
نتیجه....
از سالها پیش, بدن من ,ذهن من ,چون ضعفم رو میدونست, خودش رو در برابر ویروسها و میکروبها قوی کرد ,تا مریض نشم, بیماریها سراغم نمیومدن چون می دونستن جدای از بیماری , من توی اون لحظات نیاز عاطفیم بالا میره و چون مابه ازای خارجی برای رفع نیازش نیست, پس اصلا بی خیال من شدن !جالبه نه؟
.
.
.
گاهی ما حکمت یا در واقع دلیل خیلی از ماجراها و اتفاقاتی که واسمون میوفته رو نمی دونیم و با تفکر اینکه مشکل خیلی بدیه, درصدد رفع اون یا معکوس کردنش یا ارزو برای داشتن چیزی متفاوت از اون که داریم رو میکنیم ,بی انکه بدونیم چطور داریم از شانسی که اوردیم ,فرار میکنیم !
قبول دارم که درک کردن و پیدا کردن علت پشت بعضی از مسائل خیلی سخته و شاید گاهی هم شدنی نیست ,اما این اصلا دلیل نمیشه که تلاشی واسه کشفش نکنیم و مهمتر اینکه اصلا دلیل نمیشه که همیشه از اتفاقاتی که در ظاهر ناراحت کننده هست, شاکی باشیم و گله کنیم !
چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹
کاکلی
هفته گذشته مامانم چند نوع کلوچه و شیرینی که از برنامه های تلویزیون و سی دی های خودش و کتاباش یاد گرفته بود برام اورد, همه رو امتحان کردم, ناخنک زدم و یه شکم سیر از بعضی ها خوردم, جز یکی ,که یه اسم سخت داشت ,که یادم نموند, وقتی مامانم اسمشو گفت,
بزرگ بودن, اندازه یه بشقاب میوه خوری و حس کردم نمی تونم یه دونشو کامل بخورم و همینجوری خوردنشو به تاخیر انداختم تا دیشب ,ساعت یک, یک و نیم حس کردم شدیدا گرسنمه ,دلم کته گوجه می خواست, اما حوصله درست کردنشو نداشتم ,رفتم سراغ همون شیرینی اسم سخت و با یه لیوان چای نشستم به خوردن ,همون گاز اول کافی بود که ,بوی خوش سیاه دانه و کنجد بپیچه توی مشامم, بوی بچگی ,بوی اهواز, خانه پدر بزرگ, صبح زود و خمیر ورز امدهء امادهء پخت مادر بزرگ و یه ظرف کوچکتر برای درست کردن شیرینی مخصوصش که فقط هر از گاهی اونم وقتی من مهمونش بودم ,میل و رغبت درست کردنش رو داشت !
بوی خوش نان در حال پخت و من با چشم های هیجان زده منتظر دیدن لحظه لحظه پختن شیرینی دوست داشتنیم و نگاه کردن به کارهای ظریف و سریع و زیبای اولین زنی که در زندگی عاشقش بودم ,حتی قبل از مادرم,! مادربزرگی که کم دیدمش, کم در کنارش بودم, اما خاطره های زیادی ازش دارم ,خاطراتی پر از بوهای خوش ,رنگهای شاد !
اشپز بود ,خیاط بود و صدای خوشی داشت در خوندن قران و داستان هایی که الان چیزی ازشون یادم نیست و فقط طنین صدای مادر بزرگم رو یادم میاد !
تحصیل کرده نبود, اما انگلیسی را مثل بلبل حرف میزد, به یمن شوهرش(پدر بزرگم) که یکی از کارمندان بلند پایه شرکت نفت بود و دوستان خارجی زیادی داشت و مهمانان خارجی بیشتر!
لباسهایش حتی یادم است ,ساده, با رنگهای شاد, با گلهای ریز متناسب با رنگ زمینه, که بر تن ریز نقشش می درخشید, اسمش مریم بود و مثل گل مریم حتی با چروکیدگی پوستش و کارای زیاد, بوی گل مریم میداد تنش !
...
طعم ,اما همان طعم نبود ,به خوبی ان طعم نبود, اون شیرینی مخصوص مادر بزرگم بود, دست پخت اون بود, هر چند که دست پخت مادرم هم بی نظیره (نه کم نظیر) ,اما نتونسته بود دقیقا همون رو درست کنه ,شاید چون مادر بزرگم اون رو با تنور می پخت ,شاید چون سحر, افتاب نزده می پخت ,شاید چون مخصوص من درست میکرد, شاید چون دستور پختش رو سینه به سینه از مادرش و مادر بزرگش یاد گرفته بود و نه از تلویزیون !
اما بو ,همان بو بود, بوی سیاه دانه و کنجد ,بوی شیرینی کودکیم ,بوی زن بزرگ زندگی ام ,بوی کسی که هنوز که هنوزه باور نمی کنم رفته, باور نمی کنم همون چند سالی یک بار هم نمی بینمش, باور نمی کنم خانه اش رو به ویرانی است به جای ان قراره یه پاساز سبز شه, حتی باور نمی کنم که اهواز بی حضورش ,بازاراش بدون قدماش ,اهواز باشه !
.
.
. اسم اون شیرینی خوشمزه و خوش رنگ و خوش بوی مادر بزرگم کاکلی بود (البته چندان هم شیرینی نبود, نانی بود شیرین, شاید کلوچه درست تر باشه!)
بزرگ بودن, اندازه یه بشقاب میوه خوری و حس کردم نمی تونم یه دونشو کامل بخورم و همینجوری خوردنشو به تاخیر انداختم تا دیشب ,ساعت یک, یک و نیم حس کردم شدیدا گرسنمه ,دلم کته گوجه می خواست, اما حوصله درست کردنشو نداشتم ,رفتم سراغ همون شیرینی اسم سخت و با یه لیوان چای نشستم به خوردن ,همون گاز اول کافی بود که ,بوی خوش سیاه دانه و کنجد بپیچه توی مشامم, بوی بچگی ,بوی اهواز, خانه پدر بزرگ, صبح زود و خمیر ورز امدهء امادهء پخت مادر بزرگ و یه ظرف کوچکتر برای درست کردن شیرینی مخصوصش که فقط هر از گاهی اونم وقتی من مهمونش بودم ,میل و رغبت درست کردنش رو داشت !
بوی خوش نان در حال پخت و من با چشم های هیجان زده منتظر دیدن لحظه لحظه پختن شیرینی دوست داشتنیم و نگاه کردن به کارهای ظریف و سریع و زیبای اولین زنی که در زندگی عاشقش بودم ,حتی قبل از مادرم,! مادربزرگی که کم دیدمش, کم در کنارش بودم, اما خاطره های زیادی ازش دارم ,خاطراتی پر از بوهای خوش ,رنگهای شاد !
اشپز بود ,خیاط بود و صدای خوشی داشت در خوندن قران و داستان هایی که الان چیزی ازشون یادم نیست و فقط طنین صدای مادر بزرگم رو یادم میاد !
تحصیل کرده نبود, اما انگلیسی را مثل بلبل حرف میزد, به یمن شوهرش(پدر بزرگم) که یکی از کارمندان بلند پایه شرکت نفت بود و دوستان خارجی زیادی داشت و مهمانان خارجی بیشتر!
لباسهایش حتی یادم است ,ساده, با رنگهای شاد, با گلهای ریز متناسب با رنگ زمینه, که بر تن ریز نقشش می درخشید, اسمش مریم بود و مثل گل مریم حتی با چروکیدگی پوستش و کارای زیاد, بوی گل مریم میداد تنش !
...
طعم ,اما همان طعم نبود ,به خوبی ان طعم نبود, اون شیرینی مخصوص مادر بزرگم بود, دست پخت اون بود, هر چند که دست پخت مادرم هم بی نظیره (نه کم نظیر) ,اما نتونسته بود دقیقا همون رو درست کنه ,شاید چون مادر بزرگم اون رو با تنور می پخت ,شاید چون سحر, افتاب نزده می پخت ,شاید چون مخصوص من درست میکرد, شاید چون دستور پختش رو سینه به سینه از مادرش و مادر بزرگش یاد گرفته بود و نه از تلویزیون !
اما بو ,همان بو بود, بوی سیاه دانه و کنجد ,بوی شیرینی کودکیم ,بوی زن بزرگ زندگی ام ,بوی کسی که هنوز که هنوزه باور نمی کنم رفته, باور نمی کنم همون چند سالی یک بار هم نمی بینمش, باور نمی کنم خانه اش رو به ویرانی است به جای ان قراره یه پاساز سبز شه, حتی باور نمی کنم که اهواز بی حضورش ,بازاراش بدون قدماش ,اهواز باشه !
.
.
. اسم اون شیرینی خوشمزه و خوش رنگ و خوش بوی مادر بزرگم کاکلی بود (البته چندان هم شیرینی نبود, نانی بود شیرین, شاید کلوچه درست تر باشه!)
جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۸۹
پرونده های مختومه !
بعضی ادمها توی جریان بازی زندگی برام تبدیل می شن به مهره سوخته, یعنی دیگه حس خاصی نسبت بهشون ندارم, کاملا بی تفاوت ,نسبت به بودنشون, نه دیگه علاقه ای هست, نه نفرتی, نه عصبانیتی, نه کدورتی ,!
نمی شه بگی مثل یه ادم ناشناس میشن, مثل یه غریبه نمی شن, چون هر ادم غریبه ای لذت کشف داره, لذت شناخت, لذت خونده شدن, باز شدن کتاب رابطه اش!
و نمیشه بگی برام مثل یه مرده هستن, اخه گاهی پیش میاد که برای یه مرده هم خدا بیامرزی بفرستی ,یا لعن و نفرینش کنی ,یا اه بکشی از پس یاد خاطره هاش (اه چه از سر حسرت از دست دادن خودش, چه از روی از دست دادن زمانی رو که باهاش گذروندی )
اما این ادمهایی که می شن مهره سوخته ,یه بی احساسی ,بی تفاوتی, بی خیالی رو برام ایجاد میکنن که, حتی اگه بر حسب تصادف یا به ندرت اسمی ازشون بیاد ,یا یادی ازشون بشه ,هیچ جریانی رو برام زنده نمی کنن ,هیچ نوع هورمونی رو در خونم ترشح نمی کنن!
گاهی حتی برای خودم هم عجیبه که, چطور راجع به بعضی ها به اینجا می رسم ,به این نقطه ,خالی ,هیچ, پوچ!!!
در واقع عین یه کتاب می مونن ,چند وقت قبل تر خوندیش, بعضی جمله ها و صفحه ها رو گاهی چند بار هم خوندی, فهمیدی ,بستی, انداختی تو سطل اشغال, یا سوزوندی ,اوایل حتی تا چند ماه و چند سال از دست خودت عصبانی هستی که ,چرا هزینه کردی, واسش پول دادی, یا وقت صرف کردی, اما بعدتر که اسمی از کتاب میاد, یا جمله ای از اون کتاب رو کسی یاد اوری کنه ,فقط به اینکه اره ,خیلی وقت پیش یا نه چند وقت پیش خوندمش ,خوشم نیومد ,در حد نگه داشتن هم نبود, انداختمش دور ,اکتفا میکنی, این حتی بکار بردن زمان گذشته هست( خوشم نیومد) الان اون فقط یه کتاب بسته و تموم شده هست ,حتی اگه یکی بهت بدتش, حتی با یه اب و رنگ جدید, یا شکل تازه, نه واسط جذابیت داره که ورقش بزنی ,نه اونقدر حس بدی میده که بندازیش دور, شاید بزاریش گوشه کتابخونه واسه خودش خاک بخوره و سال تا سال هم نری سراغش ,یا اگه بری سراغ گنجه کتابهات نگاه سرسری به عنوانش می ندازی و چشمت میره روی کتاب بعدی, حتی زوم نمی کنی روش ,گاهی حتی دیگه واست مهم نیست نویسندش کی بود, ناشرش کی ,فقط یه عنوانن روی یه جلد, جلد کتابی که خونده شده و تموم شده!
مهره های سوخته, خارج بازی زندگی منن, واقعا خارج ,دیگه هیچ نقشی بازی نمیکنن ,هیچ پووانی داده نمیشه ,هیچ بازگشتی به بازی وجود نداره, حتی اگه جفت 6 بیارن, حتی اگه سرباز به خونه اخر برسه وزیر بر نمی گرده, بازی زندگی من در عین بی قاعده گی و بی قانونی ذاتی خودم ,پر از قاعده هاییه که زندگی رو ,بازی رو, لذت بخش می کنه ,برام گاهی فقط قابل تحملش می کنه و نیروی ادامه بازی رو بهم می ده ,قانون مهره های سوخته هم از همون قانون هاست, کسی که با کارت قرمز اخراج شده, از گردونه حذف میشه ,برای تمام دورهای باقیمانده بازی !!!
.
.
.
مخاطب خاص ندارد!!!
نمی شه بگی مثل یه ادم ناشناس میشن, مثل یه غریبه نمی شن, چون هر ادم غریبه ای لذت کشف داره, لذت شناخت, لذت خونده شدن, باز شدن کتاب رابطه اش!
و نمیشه بگی برام مثل یه مرده هستن, اخه گاهی پیش میاد که برای یه مرده هم خدا بیامرزی بفرستی ,یا لعن و نفرینش کنی ,یا اه بکشی از پس یاد خاطره هاش (اه چه از سر حسرت از دست دادن خودش, چه از روی از دست دادن زمانی رو که باهاش گذروندی )
اما این ادمهایی که می شن مهره سوخته ,یه بی احساسی ,بی تفاوتی, بی خیالی رو برام ایجاد میکنن که, حتی اگه بر حسب تصادف یا به ندرت اسمی ازشون بیاد ,یا یادی ازشون بشه ,هیچ جریانی رو برام زنده نمی کنن ,هیچ نوع هورمونی رو در خونم ترشح نمی کنن!
گاهی حتی برای خودم هم عجیبه که, چطور راجع به بعضی ها به اینجا می رسم ,به این نقطه ,خالی ,هیچ, پوچ!!!
در واقع عین یه کتاب می مونن ,چند وقت قبل تر خوندیش, بعضی جمله ها و صفحه ها رو گاهی چند بار هم خوندی, فهمیدی ,بستی, انداختی تو سطل اشغال, یا سوزوندی ,اوایل حتی تا چند ماه و چند سال از دست خودت عصبانی هستی که ,چرا هزینه کردی, واسش پول دادی, یا وقت صرف کردی, اما بعدتر که اسمی از کتاب میاد, یا جمله ای از اون کتاب رو کسی یاد اوری کنه ,فقط به اینکه اره ,خیلی وقت پیش یا نه چند وقت پیش خوندمش ,خوشم نیومد ,در حد نگه داشتن هم نبود, انداختمش دور ,اکتفا میکنی, این حتی بکار بردن زمان گذشته هست( خوشم نیومد) الان اون فقط یه کتاب بسته و تموم شده هست ,حتی اگه یکی بهت بدتش, حتی با یه اب و رنگ جدید, یا شکل تازه, نه واسط جذابیت داره که ورقش بزنی ,نه اونقدر حس بدی میده که بندازیش دور, شاید بزاریش گوشه کتابخونه واسه خودش خاک بخوره و سال تا سال هم نری سراغش ,یا اگه بری سراغ گنجه کتابهات نگاه سرسری به عنوانش می ندازی و چشمت میره روی کتاب بعدی, حتی زوم نمی کنی روش ,گاهی حتی دیگه واست مهم نیست نویسندش کی بود, ناشرش کی ,فقط یه عنوانن روی یه جلد, جلد کتابی که خونده شده و تموم شده!
مهره های سوخته, خارج بازی زندگی منن, واقعا خارج ,دیگه هیچ نقشی بازی نمیکنن ,هیچ پووانی داده نمیشه ,هیچ بازگشتی به بازی وجود نداره, حتی اگه جفت 6 بیارن, حتی اگه سرباز به خونه اخر برسه وزیر بر نمی گرده, بازی زندگی من در عین بی قاعده گی و بی قانونی ذاتی خودم ,پر از قاعده هاییه که زندگی رو ,بازی رو, لذت بخش می کنه ,برام گاهی فقط قابل تحملش می کنه و نیروی ادامه بازی رو بهم می ده ,قانون مهره های سوخته هم از همون قانون هاست, کسی که با کارت قرمز اخراج شده, از گردونه حذف میشه ,برای تمام دورهای باقیمانده بازی !!!
.
.
.
مخاطب خاص ندارد!!!
شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۹
و تنها عکس است که می ماند *
عکسها, نگه داشتن یک لحظه ,یک ثانیه از زمان, است برای اینده! عکسها, پیوند دهندهء زمان حال و اینده با ,گذشته خوش گذشته است !
گاهی حتی مهم نیست ,یا نمی دونی ,اون ادمایی که توی اون عکسها باهات بودن ,الان کجا هستن و چکار می کنن ,زنده ان یا مرده ,دوستن یا دشمن, عکس رو که نگاه می کنی, پرت میشی تو اون روز, اون لحظه ,حرفا ,کارای موقع گرفتن اون عکس, گاهی حست خیلی خوب توی عکس معلوم میشه گاهی غمت یا شادیت اونچه توی اون لحظه بودی رو میتونی ببینی !
کم پیش میاد ادم عکسی رو ببینه و نگه یادش بخیر و شروع نکنه از خاطرات اون روز, اون سفر, اون گردش ,اون خونه, اون ادمها ,گفتن !
عکسها ,یادگاران زندهء ساکت دوستی ها, خوشی ها ,به یاد ماندنیها, فراموش نشدنی ها, خنده ها ,هستن و کمتر توی لحظهء غم و گریه و ماتم و دعوا و جنگ وجدل ,عکسی گرفته میشه, (شاید فقط برای صفحه حوادث و اخبار و منظور های سیاسی و اجتماعی خاص) شاید برای همینه که عکسها و دیدنشون اکثرا لبخند به لب ادمها می یاره و گاهی ,اهی از سر حسرت روزهای خوب رفته!
و اگه عکاسی باشه که, با چشم سومش عکس بگیره ,اگه خلاق باشه ,اگه شکارچی ماهری باشه, اگه جهت یابی خوبی داشته باشه, اگه با تمام وجودش عکس بگیره و با حسش سوزه رو, فیگور رو ,میزانسن رو, انتخاب کنه ,اونوقت البوم عکسی به دستت میده که, ناب ترین لحظات سفرت رو توش می بینی! هر ورقی که می زنی ,لحظه لحظهء اون روز, اون روزا, برات تکرار می شه! حتی میدونی دقیقا توی اون لحظه اگه داری می خندی ,به چی بوده, یا اگه مات و مبهوت موندی, پشتش چیه, گاهی حتی وقتی نگاهت به جایی ,خارج از قاب تصویره, می تونی ردش رو بگیری و به اون ناکجایی که خیره ای برسی !
گاهی عکاس می تونه خورشید رو توی دستت جا بده و گاهی تو با وجود اینکه روی ماسه هایی می تونه نشون بده وسط ابی اروم ایستادی, بدون فتو شاپ, بدون حس تصنعی بودن, کافیه عکاس, عکاس باشه و بگه یکم برو, عقب نه نه بیا, جلو ,جلوتر, حالا واستا ,اها دستتو ببر بالا ,انگشت اشارت رو خم کن ,به سمت زمین, یه کم بیشتر, خوب اماده باش ... کلیک ...
و بعد توی اون تصویر تویی که, با قدرت و استواری, ایستادی و خورشید به کوچکی یک ارزن نوک انگشتته و داری با خفت بهش اشاره می کنی!
عاشق عکس گرفتن و داشتن هزار تا البوم هستم! دوست دارم از تمام لحظات زندگیم ,عکس داشته باشم, با تمام ادمای زندگی ام, با تمام وسایلم, با تمام روزا و شبا ,با جاده ها ,درختها, توی خواب, چرت زدن, غذا خوردن, چای خوردن !
هر چند ادم خوش عکسی نیستم ,اما دوست دارم ,عکس بگیرم !
و چه خوش شانسم که دوستی دارم, عکاسی ماهر, خبره ,با ذوق, خلاق, با ایده ,که بیشتر عکس های دوست داشتنیمو مدیون نگاه هنرمندشم !
.
.
.
*عنوان از همون دوسته!
گاهی حتی مهم نیست ,یا نمی دونی ,اون ادمایی که توی اون عکسها باهات بودن ,الان کجا هستن و چکار می کنن ,زنده ان یا مرده ,دوستن یا دشمن, عکس رو که نگاه می کنی, پرت میشی تو اون روز, اون لحظه ,حرفا ,کارای موقع گرفتن اون عکس, گاهی حست خیلی خوب توی عکس معلوم میشه گاهی غمت یا شادیت اونچه توی اون لحظه بودی رو میتونی ببینی !
کم پیش میاد ادم عکسی رو ببینه و نگه یادش بخیر و شروع نکنه از خاطرات اون روز, اون سفر, اون گردش ,اون خونه, اون ادمها ,گفتن !
عکسها ,یادگاران زندهء ساکت دوستی ها, خوشی ها ,به یاد ماندنیها, فراموش نشدنی ها, خنده ها ,هستن و کمتر توی لحظهء غم و گریه و ماتم و دعوا و جنگ وجدل ,عکسی گرفته میشه, (شاید فقط برای صفحه حوادث و اخبار و منظور های سیاسی و اجتماعی خاص) شاید برای همینه که عکسها و دیدنشون اکثرا لبخند به لب ادمها می یاره و گاهی ,اهی از سر حسرت روزهای خوب رفته!
و اگه عکاسی باشه که, با چشم سومش عکس بگیره ,اگه خلاق باشه ,اگه شکارچی ماهری باشه, اگه جهت یابی خوبی داشته باشه, اگه با تمام وجودش عکس بگیره و با حسش سوزه رو, فیگور رو ,میزانسن رو, انتخاب کنه ,اونوقت البوم عکسی به دستت میده که, ناب ترین لحظات سفرت رو توش می بینی! هر ورقی که می زنی ,لحظه لحظهء اون روز, اون روزا, برات تکرار می شه! حتی میدونی دقیقا توی اون لحظه اگه داری می خندی ,به چی بوده, یا اگه مات و مبهوت موندی, پشتش چیه, گاهی حتی وقتی نگاهت به جایی ,خارج از قاب تصویره, می تونی ردش رو بگیری و به اون ناکجایی که خیره ای برسی !
گاهی عکاس می تونه خورشید رو توی دستت جا بده و گاهی تو با وجود اینکه روی ماسه هایی می تونه نشون بده وسط ابی اروم ایستادی, بدون فتو شاپ, بدون حس تصنعی بودن, کافیه عکاس, عکاس باشه و بگه یکم برو, عقب نه نه بیا, جلو ,جلوتر, حالا واستا ,اها دستتو ببر بالا ,انگشت اشارت رو خم کن ,به سمت زمین, یه کم بیشتر, خوب اماده باش ... کلیک ...
و بعد توی اون تصویر تویی که, با قدرت و استواری, ایستادی و خورشید به کوچکی یک ارزن نوک انگشتته و داری با خفت بهش اشاره می کنی!
عاشق عکس گرفتن و داشتن هزار تا البوم هستم! دوست دارم از تمام لحظات زندگیم ,عکس داشته باشم, با تمام ادمای زندگی ام, با تمام وسایلم, با تمام روزا و شبا ,با جاده ها ,درختها, توی خواب, چرت زدن, غذا خوردن, چای خوردن !
هر چند ادم خوش عکسی نیستم ,اما دوست دارم ,عکس بگیرم !
و چه خوش شانسم که دوستی دارم, عکاسی ماهر, خبره ,با ذوق, خلاق, با ایده ,که بیشتر عکس های دوست داشتنیمو مدیون نگاه هنرمندشم !
.
.
.
*عنوان از همون دوسته!
و تنها عکس است که می ماند *
عکسها, نگه داشتن یک لحظه ,یک ثانیه از زمان, است برای اینده! عکسها, پیوند دهندهء زمان حال و اینده با ,گذشته خوش گذشته است !
گاهی حتی مهم نیست ,یا نمی دونی ,اون ادمایی که توی اون عکسها باهات بودن ,الان کجا هستن و چکار می کنن ,زنده ان یا مرده ,دوستن یا دشمن, عکس رو که نگاه می کنی, پرت میشی تو اون روز, اون لحظه ,حرفا ,کارای موقع گرفتن اون عکس, گاهی حست خیلی خوب توی عکس معلوم میشه گاهی غمت یا شادیت اونچه توی اون لحظه بودی رو میتونی ببینی !
کم پیش میاد ادم عکسی رو ببینه و نگه یادش بخیر و شروع نکنه از خاطرات اون روز, اون سفر, اون گردش ,اون خونه, اون ادمها ,گفتن !
عکسها ,یادگاران زندهء ساکت دوستی ها, خوشی ها ,به یاد ماندنیها, فراموش نشدنی ها, خنده ها ,هستن و کمتر توی لحظهء غم و گریه و ماتم و دعوا و جنگ وجدل ,عکسی گرفته میشه, (شاید فقط برای صفحه حوادث و اخبار و منظور های سیاسی و اجتماعی خاص) شاید برای همینه که عکسها و دیدنشون اکثرا لبخند به لب ادمها می یاره و گاهی ,اهی از سر حسرت روزهای خوب رفته!
و اگه عکاسی باشه که, با چشم سومش عکس بگیره ,اگه خلاق باشه ,اگه شکارچی ماهری باشه, اگه جهت یابی خوبی داشته باشه, اگه با تمام وجودش عکس بگیره و با حسش سوزه رو, فیگور رو ,میزانسن رو, انتخاب کنه ,اونوقت البوم عکسی به دستت میده که, ناب ترین لحظات سفرت رو توش می بینی! هر ورقی که می زنی ,لحظه لحظهء اون روز, اون روزا, برات تکرار می شه! حتی میدونی دقیقا توی اون لحظه اگه داری می خندی ,به چی بوده, یا اگه مات و مبهوت موندی, پشتش چیه, گاهی حتی وقتی نگاهت به جایی ,خارج از قاب تصویره, می تونی ردش رو بگیری و به اون ناکجایی که خیره ای برسی !
گاهی عکاس می تونه خورشید رو توی دستت جا بده و گاهی تو با وجود اینکه روی ماسه هایی می تونه نشون بده وسط ابی اروم ایستادی, بدون فتو شاپ, بدون حس تصنعی بودن, کافیه عکاس, عکاس باشه و بگه یکم برو, عقب نه نه بیا, جلو ,جلوتر, حالا واستا ,اها دستتو ببر بالا ,انگشت اشارت رو خم کن ,به سمت زمین, یه کم بیشتر, خوب اماده باش ... کلیک ...
و بعد توی اون تصویر تویی که, با قدرت و استواری, ایستادی و خورشید به کوچکی یک ارزن نوک انگشتته و داری با خفت بهش اشاره می کنی!
عاشق عکس گرفتن و داشتن هزار تا البوم هستم! دوست دارم از تمام لحظات زندگیم ,عکس داشته باشم, با تمام ادمای زندگی ام, با تمام وسایلم, با تمام روزا و شبا ,با جاده ها ,درختها, توی خواب, چرت زدن, غذا خوردن, چای خوردن !
هر چند ادم خوش عکسی نیستم ,اما دوست دارم ,عکس بگیرم !
و چه خوش شانسم که دوستی دارم, عکاسی ماهر, خبره ,با ذوق, خلاق, با ایده ,که بیشتر عکس های دوست داشتنیمو مدیون نگاه هنرمندشم !
گاهی حتی مهم نیست ,یا نمی دونی ,اون ادمایی که توی اون عکسها باهات بودن ,الان کجا هستن و چکار می کنن ,زنده ان یا مرده ,دوستن یا دشمن, عکس رو که نگاه می کنی, پرت میشی تو اون روز, اون لحظه ,حرفا ,کارای موقع گرفتن اون عکس, گاهی حست خیلی خوب توی عکس معلوم میشه گاهی غمت یا شادیت اونچه توی اون لحظه بودی رو میتونی ببینی !
کم پیش میاد ادم عکسی رو ببینه و نگه یادش بخیر و شروع نکنه از خاطرات اون روز, اون سفر, اون گردش ,اون خونه, اون ادمها ,گفتن !
عکسها ,یادگاران زندهء ساکت دوستی ها, خوشی ها ,به یاد ماندنیها, فراموش نشدنی ها, خنده ها ,هستن و کمتر توی لحظهء غم و گریه و ماتم و دعوا و جنگ وجدل ,عکسی گرفته میشه, (شاید فقط برای صفحه حوادث و اخبار و منظور های سیاسی و اجتماعی خاص) شاید برای همینه که عکسها و دیدنشون اکثرا لبخند به لب ادمها می یاره و گاهی ,اهی از سر حسرت روزهای خوب رفته!
و اگه عکاسی باشه که, با چشم سومش عکس بگیره ,اگه خلاق باشه ,اگه شکارچی ماهری باشه, اگه جهت یابی خوبی داشته باشه, اگه با تمام وجودش عکس بگیره و با حسش سوزه رو, فیگور رو ,میزانسن رو, انتخاب کنه ,اونوقت البوم عکسی به دستت میده که, ناب ترین لحظات سفرت رو توش می بینی! هر ورقی که می زنی ,لحظه لحظهء اون روز, اون روزا, برات تکرار می شه! حتی میدونی دقیقا توی اون لحظه اگه داری می خندی ,به چی بوده, یا اگه مات و مبهوت موندی, پشتش چیه, گاهی حتی وقتی نگاهت به جایی ,خارج از قاب تصویره, می تونی ردش رو بگیری و به اون ناکجایی که خیره ای برسی !
گاهی عکاس می تونه خورشید رو توی دستت جا بده و گاهی تو با وجود اینکه روی ماسه هایی می تونه نشون بده وسط ابی اروم ایستادی, بدون فتو شاپ, بدون حس تصنعی بودن, کافیه عکاس, عکاس باشه و بگه یکم برو, عقب نه نه بیا, جلو ,جلوتر, حالا واستا ,اها دستتو ببر بالا ,انگشت اشارت رو خم کن ,به سمت زمین, یه کم بیشتر, خوب اماده باش ... کلیک ...
و بعد توی اون تصویر تویی که, با قدرت و استواری, ایستادی و خورشید به کوچکی یک ارزن نوک انگشتته و داری با خفت بهش اشاره می کنی!
عاشق عکس گرفتن و داشتن هزار تا البوم هستم! دوست دارم از تمام لحظات زندگیم ,عکس داشته باشم, با تمام ادمای زندگی ام, با تمام وسایلم, با تمام روزا و شبا ,با جاده ها ,درختها, توی خواب, چرت زدن, غذا خوردن, چای خوردن !
هر چند ادم خوش عکسی نیستم ,اما دوست دارم ,عکس بگیرم !
و چه خوش شانسم که دوستی دارم, عکاسی ماهر, خبره ,با ذوق, خلاق, با ایده ,که بیشتر عکس های دوست داشتنیمو مدیون نگاه هنرمندشم !
یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۹
اقای من...
پدر, پدر, وای پدر نامانوس است نامت, صدایت ,کلامت ,نامحسوس است حضورت!
بابا اب داد را ,از همون زوزهای اول مدرسه باور نکردم ,بابا نان داد را شاید, اما بابا نبود که اب داد ,شوهر مادرم بود!, مردی در خانه ما بود! به رسم شهر مادری اقا صدایش کردم, تا همین امروز, بابا نگفتم, پدر نگفتم و از همین کلمه شاید شروع شد, فاصله ها! فاصله پدر و دختری, فاصله بابا و فرزندی, و من شدم زیر دستت و تو شدی اقای من...
پدر دلم می خواهد, بارها صدایت بزنم, بابا دلم می خواهد بگویم: بابا اب نمی خواهی, نان نمی خواهی, باب دستت را بگیرم, بابا زیر سرت را درست کنم, بابا موهایت را شانه کنم ,بابا ناخنهایت را بگیرم, اخ بابا ,دلم می خواهد با تو حرف بزنم, با من حرف بزنی ,مثل پدر و دخترها, مثل همه پدر ها و دخترهای دور و برمان !
اقتدار نظامیت را تا سالها پیش به ظاهر در خانه هم حفظ میکردی, اما از زمانی که یادم میاد, اونقدر ضعیف و نحیف بودی که از ترس افتادنت ,بارها پشت سرت راه امدم, که مبادا از ابهتت جلوی دیگری کم شود! و از سالها پیش همه می دانند ,که اقتداری در تو نمانده !
داستانهای قبل از روزهای زمین گیریت را از دیگران شنیده ام, از خوش سفر بودنت, از همیشه در سفر بودنت, از تفریحات و کوه نوردی و پیاده روی و ورزشکاریت از خنده های بلند و دلنشینت ,شنیده ام! اما ... اما به چشم ندیده ام !
انچه از تو دیدم, مردی همیشه در جا نشسته بود, ساکت و ارام و در فکر, ارام و بی جنب و جوش,! لبخند را کمرنگ, هراز گاهی
دیده ام, اما خنده را هرگز! اشک را ,وقتی پسرت دیر می اید, یا بی احترامی میکرد و تو نمی توانی کاری کنی !در چشمت دیده ام, صدایت را گاهی بلند شنیده ام, وقتی توان از کف داده ای و ناله هایت را وقتی با عکس مادرت حرف میزنی !
کاش این فاصله ها را پر کرده بودیم, کاش هر روز, از هم دورتر و با هم غریبه تر نشده بودیم, کاش با تو درددل کرده بودم ,کاش هر روز را بر هم شب نکرده بودیم, کاش بر روح و روان هم نتاخته بودیم, کاش گاهی, فقط گاهی حرفی از سر محبت زده بودی, دستی از روی مهر کشیده بودی ,کاش چشم ایراد از من بر میگرفتی, کاش از نگاه منتقد به من صرف نظر می کردی ,کاش...
بسیار روزها را گذراندیم ,هر دو تنها در یک خانه, بی کلامی, بی حرفی, بسنده کردیم به سلام صبح و تا فردای دیگر و سلامی دیگر! دریغ از یک کلام,! با هم حرفی نداشتیم؟ از دو دنیای متفاوت بودیم ؟ همدیگه رو قبول نداشتیم؟ با هم در جنگ و دعوا بودیم؟ در لج و لجبازی؟ بودیم, اری بودیم! اما یادمان رفت, که ما دختر و پدر هستیم! از یک گوشت و پوست, از یک پی و رگ, یادت رفت برایم پدری کنی ,یادت رفت اولین مردی که در زندگیم می شناسم ,تو هستی! یادت رفت استوارترین کسی که می بینم تو هستی,! یادت رفت پناهم باشی !یادت رفت پشتم باشی! تکیه گاهم باشی! توی بازی های زندگی امیدم باشی !
و من یادم رفت دوستت بدارم ,هر جوری که بودی! یادم رفت تشکر کنم, ممنونت باشم ,برای همین نیم سایه شکسته ای, که هستی! یادم رفت افتخار کنم و فخر بفروشم ,به گذشته پر جلالی که داشتی, به ستاره های روی دوشت, به لباس خوش فرم تمیز نظامیت, به پوتین های سنگین سرهنگیت! و من یادم رفت وقتی عکسهای سالهای قبلت را که میبینم گریه کنم! بر استواری اون روزهایت ,بر لبخند بزرگ بر لبت !
اخ اقا جان, ما یادمان رفت, بابا و فرزند باشیم...
میترسم فرصت از دست برود و هیچوقت بابا صدایت نکنم !!!میترسم نباشی و در فراغت بگویم, اه پدر, همان حضور کمرنگ و گاهی بی رنگت برکت خانه مادریم بود!
بابا اب داد را ,از همون زوزهای اول مدرسه باور نکردم ,بابا نان داد را شاید, اما بابا نبود که اب داد ,شوهر مادرم بود!, مردی در خانه ما بود! به رسم شهر مادری اقا صدایش کردم, تا همین امروز, بابا نگفتم, پدر نگفتم و از همین کلمه شاید شروع شد, فاصله ها! فاصله پدر و دختری, فاصله بابا و فرزندی, و من شدم زیر دستت و تو شدی اقای من...
پدر دلم می خواهد, بارها صدایت بزنم, بابا دلم می خواهد بگویم: بابا اب نمی خواهی, نان نمی خواهی, باب دستت را بگیرم, بابا زیر سرت را درست کنم, بابا موهایت را شانه کنم ,بابا ناخنهایت را بگیرم, اخ بابا ,دلم می خواهد با تو حرف بزنم, با من حرف بزنی ,مثل پدر و دخترها, مثل همه پدر ها و دخترهای دور و برمان !
اقتدار نظامیت را تا سالها پیش به ظاهر در خانه هم حفظ میکردی, اما از زمانی که یادم میاد, اونقدر ضعیف و نحیف بودی که از ترس افتادنت ,بارها پشت سرت راه امدم, که مبادا از ابهتت جلوی دیگری کم شود! و از سالها پیش همه می دانند ,که اقتداری در تو نمانده !
داستانهای قبل از روزهای زمین گیریت را از دیگران شنیده ام, از خوش سفر بودنت, از همیشه در سفر بودنت, از تفریحات و کوه نوردی و پیاده روی و ورزشکاریت از خنده های بلند و دلنشینت ,شنیده ام! اما ... اما به چشم ندیده ام !
انچه از تو دیدم, مردی همیشه در جا نشسته بود, ساکت و ارام و در فکر, ارام و بی جنب و جوش,! لبخند را کمرنگ, هراز گاهی
دیده ام, اما خنده را هرگز! اشک را ,وقتی پسرت دیر می اید, یا بی احترامی میکرد و تو نمی توانی کاری کنی !در چشمت دیده ام, صدایت را گاهی بلند شنیده ام, وقتی توان از کف داده ای و ناله هایت را وقتی با عکس مادرت حرف میزنی !
کاش این فاصله ها را پر کرده بودیم, کاش هر روز, از هم دورتر و با هم غریبه تر نشده بودیم, کاش با تو درددل کرده بودم ,کاش هر روز را بر هم شب نکرده بودیم, کاش بر روح و روان هم نتاخته بودیم, کاش گاهی, فقط گاهی حرفی از سر محبت زده بودی, دستی از روی مهر کشیده بودی ,کاش چشم ایراد از من بر میگرفتی, کاش از نگاه منتقد به من صرف نظر می کردی ,کاش...
بسیار روزها را گذراندیم ,هر دو تنها در یک خانه, بی کلامی, بی حرفی, بسنده کردیم به سلام صبح و تا فردای دیگر و سلامی دیگر! دریغ از یک کلام,! با هم حرفی نداشتیم؟ از دو دنیای متفاوت بودیم ؟ همدیگه رو قبول نداشتیم؟ با هم در جنگ و دعوا بودیم؟ در لج و لجبازی؟ بودیم, اری بودیم! اما یادمان رفت, که ما دختر و پدر هستیم! از یک گوشت و پوست, از یک پی و رگ, یادت رفت برایم پدری کنی ,یادت رفت اولین مردی که در زندگیم می شناسم ,تو هستی! یادت رفت استوارترین کسی که می بینم تو هستی,! یادت رفت پناهم باشی !یادت رفت پشتم باشی! تکیه گاهم باشی! توی بازی های زندگی امیدم باشی !
و من یادم رفت دوستت بدارم ,هر جوری که بودی! یادم رفت تشکر کنم, ممنونت باشم ,برای همین نیم سایه شکسته ای, که هستی! یادم رفت افتخار کنم و فخر بفروشم ,به گذشته پر جلالی که داشتی, به ستاره های روی دوشت, به لباس خوش فرم تمیز نظامیت, به پوتین های سنگین سرهنگیت! و من یادم رفت وقتی عکسهای سالهای قبلت را که میبینم گریه کنم! بر استواری اون روزهایت ,بر لبخند بزرگ بر لبت !
اخ اقا جان, ما یادمان رفت, بابا و فرزند باشیم...
میترسم فرصت از دست برود و هیچوقت بابا صدایت نکنم !!!میترسم نباشی و در فراغت بگویم, اه پدر, همان حضور کمرنگ و گاهی بی رنگت برکت خانه مادریم بود!
جمعه، مهر ۲۳، ۱۳۸۹
امان وامان از این ادمها...
دختری از افراد تحت پوشش درمانگاه ما ...
بسیار زیبا, خوش برو رو ,خوش اندام, خوش هیکل و خوشکل !
کنکور سراسری رتبه 11 اورد!
اما به جای اینکه در یکی از بهترین دانشگاه های کشور و در یکی از بهترین رشته ها مشغول تحصیل باشد ...
داره حسابداری پیام نور توی نزدیکترین شهرستان ممکن میخونه!!!
چرا؟؟؟؟
چون برادرای.... غیرتی هستن و میگن دختر نباید از خونه دور شه و باید شب سرشو تو خونه خودش رو بالشت بزاره باید رفت و امدش تحت کنترل باشه باید...!!!
هی ,هی از این باید ها و نباید هایی که نادانسته, ابلهانه, زندگی ها رو تغییر میده, داغون میکنه, به لجن میکشونه!
حیف از این همه استعداد و هوش این دختر روستایی, که بدون کلاسا و کتابای کنکور خداتومنی ,یه رتبه عالی رو بدست اورد و این جوری داره تلف میشه ,هدر میره !
حیف از اینده فوق العاده ای که میتونست داشته باشه و نذاشتن...
بسیار زیبا, خوش برو رو ,خوش اندام, خوش هیکل و خوشکل !
کنکور سراسری رتبه 11 اورد!
اما به جای اینکه در یکی از بهترین دانشگاه های کشور و در یکی از بهترین رشته ها مشغول تحصیل باشد ...
داره حسابداری پیام نور توی نزدیکترین شهرستان ممکن میخونه!!!
چرا؟؟؟؟
چون برادرای.... غیرتی هستن و میگن دختر نباید از خونه دور شه و باید شب سرشو تو خونه خودش رو بالشت بزاره باید رفت و امدش تحت کنترل باشه باید...!!!
هی ,هی از این باید ها و نباید هایی که نادانسته, ابلهانه, زندگی ها رو تغییر میده, داغون میکنه, به لجن میکشونه!
حیف از این همه استعداد و هوش این دختر روستایی, که بدون کلاسا و کتابای کنکور خداتومنی ,یه رتبه عالی رو بدست اورد و این جوری داره تلف میشه ,هدر میره !
حیف از اینده فوق العاده ای که میتونست داشته باشه و نذاشتن...
دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹
please stop just a moment
گاهی وقتا ادما اونقدر زندگیشون حالت نوسانی و سینوسی داره ,اونقدر توی پیچ و خم زندگی با فرمون و کلاچ و دنده و ترمز کار میکنن, اونقدر از تپه ها و کوه ها بالا و پایین میرن و دچار سرگیجه ,سردرد ,سرسام میشن, اونقدر غرق میشن ,که حتی, وقتی از این مرحله میگذرن, وقتی به پلاتو میرسند, وقتی به یه مسیر صاف و هموار میرسن, وقتی اوج و فرودها تمام میشه, یه مدت زمان میبره تا متوجه بشن ,گاهی اونقدر سر در گم میشن ,اونقدر سرگرم باز کردن گره های کلاف زندگی میشن, که اون لحظه ای که کاموای منظم پیچیده شده بدست میارن, نمیبیننش و گاهی با اینکه توی یه ساحل هستن دارن دست و پا میزنن, به خیال غرق نشدن و گاهی این ندیدنا ,توجه نکردنا, طولانی میشه !گاهی سرگرم مرهم گذاشتن به زخمهای گذشته میشن ,گاهی مدام در حال اشک ریختن و حسرت خوردن برای روزای پشت سر گذاشته هستن, گاهی حس میکنن خودشون رو تو اون پیچ وخمها گم کردن ,گاهی هر شب و روزشون را با عوض کردن حوادث و اتفاقات گذشته توی ذهنشون می گذرونن و اصلا متوجه نمی شن که حالا دیگه همه چیز تمام شد, خوب یا بد, زیبا یا زشت ,مقبول یا رد ,مهم نیست مساله اینه که تموم شده و خوب شاید مهمترین سوالشون به جای اگه فلان اتفاق نیوفتاده بود و بهمان حادثه پیش نیامده بود و اگر بیسار کار را نکرده بودم و اگه این طور نشده بودو اگه اونطور نشده بود, باید این باشه که, خوب حالا چی؟!
من زخم خورده ام, زخم هزاران خنجر از 11 سالگی تا یکی دو سال پیش ,طعم نامردی دوستان ,نامروتی زمان, بی مهری اشنایان ,جوانی و خامی خودم ,بدسگالی دشمنان ,در روز روشن ,در تاریکی شب ,جلوی انظار عموم, در خفا ,سقوط کرده, به صعود رفته ,به هیچ و پوچ رسیده ,به غنا رسیده, غرور ,له شده, مغرور بوده, خوارو کوچک شده, عزیزشمرده شده, بالا بوده ام و پایین ,بر فراز قله یا در قعر دره ,همه را چشیده ام, تجربه کرده ام ,برای من هم طول کشید, زمان برد, تا ایستادم, سرگیجه ام, بر طرف شد ,از سر در گمی در اوردم, تاری دیدم از بین رفت ,به مسیری که پشت سر گذاشتم نگاه کردم ,مسیر نه کوتاه بود ,نه بلند, شاید به اندازه تمام نوجوانی و جوانی ام ,از اینجایی که رسیده ام ,کوتاه تر به نظر میرسه, اما در طول مسیر انتهایش را نمی دیدم,! ولی حالا ایستاده ام اسب چموشی بوده ام که همه اون موانع رو طی کردم و حالا لازم داشته ام که بایستم, پشت سر را نیم نگاهی بیاندازم و ...
و پیش رو دشت است, ارام است ,نسیم ملایم است و موسیقی ارام ,سکوت است و جاده اسفالته, نه سرازیری ,نه سراشیبی, تا کی نمی دانم !تا کجا نمی دانم ! فقط میدونم که...
شاید بزرگ شده ام, شاید مشکلات کوچک شده اند, شاید به انتهای راه نزدیک شده ام ,شاید اغاز دیگری است ,شاید ارامش پیش از طوفان است, نمیدونم, فقط میدونم که ,هستم ,پا برجا, استوار, قامت راست کرده ام ,لباسهایم را از گرد و خاک گذشته تکانده ام ,نفرت ها و عشق ها را از سر گذرنده ام و کوله بارم سنگین است ,همینجا که ایستاده ام بازش می کنم, انچه لازم دارم تجربه هاست ,تجربه های خوب و بد, تجربه های مفید ,تجربه های کار امد برای فردا ,بعضی از خاطره ها, بعضی از یادواره ها ,یادگاری ها, بعضی از ادمها, دوستان, حتی چند تایی از دشمنان ,چند تا از زخمها اونقدر عمیقند که لاجرم همواره دائم هستند ,خوب کوله بار را که ببندم ,راهی هستم سبک شده ,سبک تر از یک سال ,پیش الکی یک سال گیج و وامانده ,اون کوله پشتی سنگین رو حمل کرده ام, گفتم برای من هم زمانی گذشت تا یادم امد ,تا به خودم نهیب زدم که, ای دختر کجای کاری, جاده صاف است, هراسی نیست ,شمشیر از رو بسته ات را غلاف کن ,یک سالی گذشت, تا به خود اومدم یا از خود گذشتم اما گذشتم ,گذاشتم و گذشتم !
گاهی دلم می خواد به خیلی از ادما که هنوز دارن دور سر خودشمون میچرخن ,هنوز توی گذشتشون گیر اوفتادن, هنوز درگیر روزای رفته هستن ,هنوز چشمشون رو روی این واقعیت که همه چیز تموم شده و به نسبت جو ارومه, بسته اند اونایی که دیگه مدت به خود اومدنشون طولانی شده فرمان ایست بدهم ,گاهی در اغوششون بگیرم, اروم که شدن, از تشنج که بیرون اومدن و از سرگیجه که رها شدن, سیاهی جلوی چشمشون که بر طرف شد, ازشون سوال کنم ,وادارشون کنم از خودشون سوال کنن خوب حالا چی؟!
گاهی خیلی از ادمای دور و برم یادشون میره تا هستن باید زندگی کنن ,یکی گفته بود زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود,! کاش میشد اینو بهشون گفت ,کاش میشد هر روز بهشون گفت :امروز اولین روز از عمر باقیمانده توست !!!
.
.
.
پ.ن: مخاطب خاص ندارد!!!
من زخم خورده ام, زخم هزاران خنجر از 11 سالگی تا یکی دو سال پیش ,طعم نامردی دوستان ,نامروتی زمان, بی مهری اشنایان ,جوانی و خامی خودم ,بدسگالی دشمنان ,در روز روشن ,در تاریکی شب ,جلوی انظار عموم, در خفا ,سقوط کرده, به صعود رفته ,به هیچ و پوچ رسیده ,به غنا رسیده, غرور ,له شده, مغرور بوده, خوارو کوچک شده, عزیزشمرده شده, بالا بوده ام و پایین ,بر فراز قله یا در قعر دره ,همه را چشیده ام, تجربه کرده ام ,برای من هم طول کشید, زمان برد, تا ایستادم, سرگیجه ام, بر طرف شد ,از سر در گمی در اوردم, تاری دیدم از بین رفت ,به مسیری که پشت سر گذاشتم نگاه کردم ,مسیر نه کوتاه بود ,نه بلند, شاید به اندازه تمام نوجوانی و جوانی ام ,از اینجایی که رسیده ام ,کوتاه تر به نظر میرسه, اما در طول مسیر انتهایش را نمی دیدم,! ولی حالا ایستاده ام اسب چموشی بوده ام که همه اون موانع رو طی کردم و حالا لازم داشته ام که بایستم, پشت سر را نیم نگاهی بیاندازم و ...
و پیش رو دشت است, ارام است ,نسیم ملایم است و موسیقی ارام ,سکوت است و جاده اسفالته, نه سرازیری ,نه سراشیبی, تا کی نمی دانم !تا کجا نمی دانم ! فقط میدونم که...
شاید بزرگ شده ام, شاید مشکلات کوچک شده اند, شاید به انتهای راه نزدیک شده ام ,شاید اغاز دیگری است ,شاید ارامش پیش از طوفان است, نمیدونم, فقط میدونم که ,هستم ,پا برجا, استوار, قامت راست کرده ام ,لباسهایم را از گرد و خاک گذشته تکانده ام ,نفرت ها و عشق ها را از سر گذرنده ام و کوله بارم سنگین است ,همینجا که ایستاده ام بازش می کنم, انچه لازم دارم تجربه هاست ,تجربه های خوب و بد, تجربه های مفید ,تجربه های کار امد برای فردا ,بعضی از خاطره ها, بعضی از یادواره ها ,یادگاری ها, بعضی از ادمها, دوستان, حتی چند تایی از دشمنان ,چند تا از زخمها اونقدر عمیقند که لاجرم همواره دائم هستند ,خوب کوله بار را که ببندم ,راهی هستم سبک شده ,سبک تر از یک سال ,پیش الکی یک سال گیج و وامانده ,اون کوله پشتی سنگین رو حمل کرده ام, گفتم برای من هم زمانی گذشت تا یادم امد ,تا به خودم نهیب زدم که, ای دختر کجای کاری, جاده صاف است, هراسی نیست ,شمشیر از رو بسته ات را غلاف کن ,یک سالی گذشت, تا به خود اومدم یا از خود گذشتم اما گذشتم ,گذاشتم و گذشتم !
گاهی دلم می خواد به خیلی از ادما که هنوز دارن دور سر خودشمون میچرخن ,هنوز توی گذشتشون گیر اوفتادن, هنوز درگیر روزای رفته هستن ,هنوز چشمشون رو روی این واقعیت که همه چیز تموم شده و به نسبت جو ارومه, بسته اند اونایی که دیگه مدت به خود اومدنشون طولانی شده فرمان ایست بدهم ,گاهی در اغوششون بگیرم, اروم که شدن, از تشنج که بیرون اومدن و از سرگیجه که رها شدن, سیاهی جلوی چشمشون که بر طرف شد, ازشون سوال کنم ,وادارشون کنم از خودشون سوال کنن خوب حالا چی؟!
گاهی خیلی از ادمای دور و برم یادشون میره تا هستن باید زندگی کنن ,یکی گفته بود زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود,! کاش میشد اینو بهشون گفت ,کاش میشد هر روز بهشون گفت :امروز اولین روز از عمر باقیمانده توست !!!
.
.
.
پ.ن: مخاطب خاص ندارد!!!
پنجشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۹
ارزوهای خیالی!!!
من ادم جاه طلب و زیاده خواهی هستم!!!
ارزوهای زیادی دارم!!! خواسته و هدفهای کوتاه مدت و بلند مدت بی شمار!!!
اما....
هم لقمه رو به اندازه دهنم بر میدارم و هم پامو اندازه گلیمم دراز میکنم ...
ارزویی اگر هست دور از انتظار نیست ,دور از دسترس و غیر قابل تصور نیست !!!
میدونم غیر ممکن ,غیر ممکن است, میدونم انسان توانایی بدست اوردن هر چیزی رو که اراده کنه داره و خواستن توانستن است !
اما...
اما اگر خواستنی بی منطق باشه ,توانستنی هم پشتش نیست !اگر به حرف زدن ,رویا پردازی ,خیال سازی ,نقشه کشی, بگذره هم که دیگه هیچ...
مثال؟؟؟
خوب ادمی را میشناسم که عاشق هیوندا کوپه هست و میگه یا ماشین نمیخره یا باید همین ماشین رو بخره, وضع مالی؟؟؟ خیلی خیلی معمولی ,تقریبا نزدیک خط فقر ... شغل ؟ کارمند ...
ادم دیگری را میشناسم که عشق سفر به فرنگ را داره, سالهاست که تمام زندگی رو ول کرده و چسبیده به اینکه کجا بهترو ارزان تر است ,کجا کدام رشته تحصیلی, کدام کار, کدام مکان دیدنی ,بهترین گزینه است ! نتیجه؟ همچنان در شهر خودش بی کار, بی تحصیل بی درامد, سر میکند و هر روز ناراحت تر و دپرس تر از روزهای قبل گریه و ناله کنان شاکی است که چرا همه میرن و اون نمیتونه بره !
این ادم نه خونواده ای برای ساپورت کردنش داره ,نه پولی واسه حتی شروع کارای درخواست بورسیه تحصیلی و نه تحصیلات انچنانی که به پشتوانه اش پذیرش بگیره ,که حتی اگه بگیره هم ,خرج ثبت نام رو نداره !
ادم دیگری رو میشناسم که تا ظهر میخوابه, عصر به کارای زیباییش میرسه ,شب به عیش و نوش و خوش گذرونی و دوباره فردا همین برنامه و ارزو داره پول دار شه, اونقدر که بی دقدقه هر روز یه مدل لباس و یه مدل کیف و کفش و طلا دورو برش باشه !هر شب خواب پول و سرمایه هنگفت میبینه و...
ادم دیگری رو میشناسم که کافی شاپ یا رستوران نمیره ,دریا نمیره و میگه به اینا که نمیگن تفریح ,ادم باید بره یه کافه کنار دریا با صدای مرغای دریایی, یا یه رستوران که توش مشروب سرو شه, یا کنار دریایی که راحت بشه با مایو کنارش حموم افتاب گرفت ! اگه نشه اینجوری تفریح کرد نرفتنش بهتره!!!
خوب, ادم وقتی ارزوی محالی داشته باشه ,وقتی هدف غیر قابل دست یافتنی رو بخواد, وقتی حد و حدود خودش رو رعایت نکنه ,وقتی زندگیش رو بر پایه خیال و رویا برنامه ریزی کنه ,طبیعتا نتیجش ,همین گریه ها, افسردگی ها ,ناامیدی ها, سر خوردگی ها, پیش میاد!!!
گاهی باید ایستاد ,چشم از گذشته و اینده بر داره ,زمان حال رو بررسی کنه ,خودش, جایگاهش ,موقعیت خودش و خونوادش رو ارزیابی کنه و یه نگاه به اونجایی که ارزوی رسیدن بهش داره بندازه و ببینه ایا با شرایطش میتونه به اون برسه ,امکان داره ,حتی اگه 1% یا نه 1هزارم درصد هم اگر امکانش هست یا علی بگه و دست روی زانو بذاره و ی کار جدی بکنه واسه رسیدن و اگه نه بهتر تغییرش بده ,منطقیش کنه ,با حساب و کتابش کنه و بعد به مرحله عمل برسونش !!!!
ارزوهای زیادی دارم!!! خواسته و هدفهای کوتاه مدت و بلند مدت بی شمار!!!
اما....
هم لقمه رو به اندازه دهنم بر میدارم و هم پامو اندازه گلیمم دراز میکنم ...
ارزویی اگر هست دور از انتظار نیست ,دور از دسترس و غیر قابل تصور نیست !!!
میدونم غیر ممکن ,غیر ممکن است, میدونم انسان توانایی بدست اوردن هر چیزی رو که اراده کنه داره و خواستن توانستن است !
اما...
اما اگر خواستنی بی منطق باشه ,توانستنی هم پشتش نیست !اگر به حرف زدن ,رویا پردازی ,خیال سازی ,نقشه کشی, بگذره هم که دیگه هیچ...
مثال؟؟؟
خوب ادمی را میشناسم که عاشق هیوندا کوپه هست و میگه یا ماشین نمیخره یا باید همین ماشین رو بخره, وضع مالی؟؟؟ خیلی خیلی معمولی ,تقریبا نزدیک خط فقر ... شغل ؟ کارمند ...
ادم دیگری را میشناسم که عشق سفر به فرنگ را داره, سالهاست که تمام زندگی رو ول کرده و چسبیده به اینکه کجا بهترو ارزان تر است ,کجا کدام رشته تحصیلی, کدام کار, کدام مکان دیدنی ,بهترین گزینه است ! نتیجه؟ همچنان در شهر خودش بی کار, بی تحصیل بی درامد, سر میکند و هر روز ناراحت تر و دپرس تر از روزهای قبل گریه و ناله کنان شاکی است که چرا همه میرن و اون نمیتونه بره !
این ادم نه خونواده ای برای ساپورت کردنش داره ,نه پولی واسه حتی شروع کارای درخواست بورسیه تحصیلی و نه تحصیلات انچنانی که به پشتوانه اش پذیرش بگیره ,که حتی اگه بگیره هم ,خرج ثبت نام رو نداره !
ادم دیگری رو میشناسم که تا ظهر میخوابه, عصر به کارای زیباییش میرسه ,شب به عیش و نوش و خوش گذرونی و دوباره فردا همین برنامه و ارزو داره پول دار شه, اونقدر که بی دقدقه هر روز یه مدل لباس و یه مدل کیف و کفش و طلا دورو برش باشه !هر شب خواب پول و سرمایه هنگفت میبینه و...
ادم دیگری رو میشناسم که کافی شاپ یا رستوران نمیره ,دریا نمیره و میگه به اینا که نمیگن تفریح ,ادم باید بره یه کافه کنار دریا با صدای مرغای دریایی, یا یه رستوران که توش مشروب سرو شه, یا کنار دریایی که راحت بشه با مایو کنارش حموم افتاب گرفت ! اگه نشه اینجوری تفریح کرد نرفتنش بهتره!!!
خوب, ادم وقتی ارزوی محالی داشته باشه ,وقتی هدف غیر قابل دست یافتنی رو بخواد, وقتی حد و حدود خودش رو رعایت نکنه ,وقتی زندگیش رو بر پایه خیال و رویا برنامه ریزی کنه ,طبیعتا نتیجش ,همین گریه ها, افسردگی ها ,ناامیدی ها, سر خوردگی ها, پیش میاد!!!
گاهی باید ایستاد ,چشم از گذشته و اینده بر داره ,زمان حال رو بررسی کنه ,خودش, جایگاهش ,موقعیت خودش و خونوادش رو ارزیابی کنه و یه نگاه به اونجایی که ارزوی رسیدن بهش داره بندازه و ببینه ایا با شرایطش میتونه به اون برسه ,امکان داره ,حتی اگه 1% یا نه 1هزارم درصد هم اگر امکانش هست یا علی بگه و دست روی زانو بذاره و ی کار جدی بکنه واسه رسیدن و اگه نه بهتر تغییرش بده ,منطقیش کنه ,با حساب و کتابش کنه و بعد به مرحله عمل برسونش !!!!
دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۹
زمان حلال مشکل است؟؟؟!!!....شاید!!!؟؟؟
باید که بگویم نه؟ باید که حرف بزنم هر چند تلخ نه؟ باید که فیلم بازی نکنم نه؟ باید که مثل همیشه رک و راست باشم نه؟ شاید باید بگذرم نه؟
خوب با شادی بیدار شده در چشمانت چه کنم ؟ با لرزش شوق در صدایت چه کنم؟ با رویای در ذهنت چه کنم؟
میگه امید کسی رو نا امید نکن, شاید تنها امیدش باشه!!!
خوب پس دروغ ,که بیزارم ازش ,چی میشه؟ پس ریا که فراریم ازش چی؟ پس بی ثباتی حضورم؟ بی بنیادی خانه ام؟
دو راهی بدی ست, تصمیم گیری سخت...
تو یاری گر نیستی ,تو کمک کننده برای این تصمیم نیستی, تو حتی نفهمیدی چه گفتم ,چه میگویم, تو فقط چیزی رو که پسندیدی گرفتی, دیدی و من رو رها کردی, کاسه به دست ,دست به سر, سر به گریبان, گریبان در گیر, گیر در کاسه چه کنم ؟
و تصمیم این است.... نه تصمیمی نیست باد می اید, بید خواهم بود در دست باد, ریگ خواهم بود در دست رود, برگ خواهم بود در دست فصل ,رنگین کمانی هفت رنگ, به رنگ هر روز هفته و ...
گذر خواهم کرد از این در, یاد خواهم گرفت که چگونه گذر کنم ,پا روی دل گذاشتن را بارها یاد گرفته ام, انجام داده ام, فکر نمی کردم دلی مونده باشه ,اما اخرین سلول های باقیماندهاش را ریختم به زمین بی مروتی ات ,شاید بارور شود ... نشد, نمیشود... خوش باور بودم ,برای باری دیگر, که شاید اخرین بار باشد... بودم و دیگر نیستم, باور بودن تو انگونه که می خواستم به باور انگونه که هستی تغییر کرد و هستم, بی باور حضورت, با باور حضورم ,
عبور خواهیم کرد, گذر می کنیم نه؟ اری من و تو ,تلخ یا شیرین, خوب یا بد, خندان یا گریان, بلاخره میگذریم از این استانه !!!
خوب با شادی بیدار شده در چشمانت چه کنم ؟ با لرزش شوق در صدایت چه کنم؟ با رویای در ذهنت چه کنم؟
میگه امید کسی رو نا امید نکن, شاید تنها امیدش باشه!!!
خوب پس دروغ ,که بیزارم ازش ,چی میشه؟ پس ریا که فراریم ازش چی؟ پس بی ثباتی حضورم؟ بی بنیادی خانه ام؟
دو راهی بدی ست, تصمیم گیری سخت...
تو یاری گر نیستی ,تو کمک کننده برای این تصمیم نیستی, تو حتی نفهمیدی چه گفتم ,چه میگویم, تو فقط چیزی رو که پسندیدی گرفتی, دیدی و من رو رها کردی, کاسه به دست ,دست به سر, سر به گریبان, گریبان در گیر, گیر در کاسه چه کنم ؟
و تصمیم این است.... نه تصمیمی نیست باد می اید, بید خواهم بود در دست باد, ریگ خواهم بود در دست رود, برگ خواهم بود در دست فصل ,رنگین کمانی هفت رنگ, به رنگ هر روز هفته و ...
گذر خواهم کرد از این در, یاد خواهم گرفت که چگونه گذر کنم ,پا روی دل گذاشتن را بارها یاد گرفته ام, انجام داده ام, فکر نمی کردم دلی مونده باشه ,اما اخرین سلول های باقیماندهاش را ریختم به زمین بی مروتی ات ,شاید بارور شود ... نشد, نمیشود... خوش باور بودم ,برای باری دیگر, که شاید اخرین بار باشد... بودم و دیگر نیستم, باور بودن تو انگونه که می خواستم به باور انگونه که هستی تغییر کرد و هستم, بی باور حضورت, با باور حضورم ,
عبور خواهیم کرد, گذر می کنیم نه؟ اری من و تو ,تلخ یا شیرین, خوب یا بد, خندان یا گریان, بلاخره میگذریم از این استانه !!!
یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹
عذر بدتر از گناه!!!
دوازده ساله بودم که با پدرم رفتم بانک برای واریز شهریه ثبت نام کلاس زبان ,
پدرم پیاده نشد و گفت دیگه باید یاد بگیری خودت پول بریزی به حساب یا بر داری یا کلا کارای بانکی!!!
خوب یا بد خیلی زود وارد جامعه ام کردند, این یه مثال سادش بود, اما خیلی چیزای دیگه اولین بارهاش توی سن پایین بود, مثلا اولین باری که تنها مطب دکتر رفتم 9 سالم بود, که دکتر با دلخوری و اخم بیرونم کرد و گفت برو مامانتو بیار, یا سال دوم دبستان 8 سالگی تنهایی رفتم برای ثبت نام مدرسه و بهم خندیدن و گفتن بچه برو با مامانت بیا و خیلی چیزای دیگه, کارای دیگه !!!
چند روز پیش یکی از دخترای پر ادعای فامیل 25 ساله قرار بود پولی رو به حسابم واریز کنه, زنگ زده میگه خوب ببین این شماره حسابی که دادی رو باید ببرم بانک بگم می خوام به این حساب پول بریزم؟ من تا حالا توی بانک نرفتم ,میدونی که بابام بوده و هست و همه کارای اینجوری رو اون واسم انجام داده !!!!
پدرم پیاده نشد و گفت دیگه باید یاد بگیری خودت پول بریزی به حساب یا بر داری یا کلا کارای بانکی!!!
خوب یا بد خیلی زود وارد جامعه ام کردند, این یه مثال سادش بود, اما خیلی چیزای دیگه اولین بارهاش توی سن پایین بود, مثلا اولین باری که تنها مطب دکتر رفتم 9 سالم بود, که دکتر با دلخوری و اخم بیرونم کرد و گفت برو مامانتو بیار, یا سال دوم دبستان 8 سالگی تنهایی رفتم برای ثبت نام مدرسه و بهم خندیدن و گفتن بچه برو با مامانت بیا و خیلی چیزای دیگه, کارای دیگه !!!
چند روز پیش یکی از دخترای پر ادعای فامیل 25 ساله قرار بود پولی رو به حسابم واریز کنه, زنگ زده میگه خوب ببین این شماره حسابی که دادی رو باید ببرم بانک بگم می خوام به این حساب پول بریزم؟ من تا حالا توی بانک نرفتم ,میدونی که بابام بوده و هست و همه کارای اینجوری رو اون واسم انجام داده !!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)