چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۸

خانواده شمعداني ها!

تقريبا 1 ماه از در كنار خانواده بودنم( شامل عمه, خاله ,دايي, خواهر و برادراي خودم ,از اقصي نقاط ايران) گذشت !
تو اين 1 ماه 2 بار باهاشون سفر رفتم, 3 بار باغ پدرم رفتم .
هر كدوم از اينها فقط سالي يك بار اتفاق مي افتاد و اين بار به اين شدت پيش اومد!
چه سخت بود تحمل بعضي اخلاقا ,رفتارا, كارا ,!
چه سخت تر, انجام ندادن بعضي كارا !
ديشب كه شب اخر بود ,واقعا به اين نتيجه رسيدم كه اوور دوز شدم از خانواده شمعداني ها! ديگه تا خرخره پر شدم از خاله و عمه بازي!
ديشب شده بودم مثل اون شتره, كه كلي بارش كردن! يه پر هم اضافه كردن !شتره افتاد! گفتن وا چه بي جنبه! چه كم طاقت! منم مثل يه كوه باروت بودم ,اگه كسي مي گفت بالا چشمت ابرو مي زدم طرف رو درب و داغون مي كردم!!!
چيه اين زندگي خانوادگي! سفر خانوادگي! تفريح خانوادگي! اه اه اه!!!
يعني خوبه ها, ولي سالي 1 بار, اونم حداكثر 3 روز!
يكي نيست, به اين پدر ما بگه :اخه باباي من, پدر من ,شما باغ گرفتي واسه خودت, برو با دوستات توش حال كن, صفا سيتي, چكار به من داري, گير ميدي پدر من, بله من باغ ميرم, ولي با 4 تا رفيق هم سن و سال خودم با برو بچ س كه يكم ك....شعر بگيم !جفنگ بازي در بياريم! دلمون باز شه! نكه بشينيم هي از كم و زياد شدن حقوق, ناراحت شدن اين, عذا دار شدن اون حرف بزنيم !
يكي نيست ,به اين مادر ما بگه :مادرم ,عزيزم, كوپولكم ,اخه سفر ميري هي از اين خونه به اون خونه رفتنت ديگه چيه! به جان خودم شايد 100 بار رفته باشن اصفهان! اما هنوز 33 پل رو نديدن! ماشالا كم نميياره از اين فك و فاميل ,10 روز هم بمونيم ,هر وعده هم خونه يكي ,موقع برگشتن بلاخره يكي زنگ مي زنه گلگي مي كنه كه خونه ما نيومدين !
يكي نيست ,به اين فاميلاي ما بگه اخه :عزيزان ,والا, بلا, پزشك هم احتياج به مسافرت داره, نمي دونم چرا تا من رو مي بينن از طفوليت تا همين الانشون هر چي درد و مرض دارن يهو يادشون مي اوفته !كاش فقط مال خودشون بود ,مريضي نوه عمه مادربزرگ همسايه بغلي كبري خانم هم من نديد بايد درمان كنم !و اگه بگي بايد خودش باشه تا مثلا معاينه بشه, پشت چشم واست نازك مي كنن و ميگن وا تو اين دوره زمونه با كلي فاصله مكاني عمل مي كنن! حالا شما يه مريضي به اين سادگي رو نمي توني درمان كني!
يكي هم بياد ,به من بگه :اخه بي جنبه, تو كه خودت رو ميشناسي ,چه به اين كارا ,اين سفرا, اين تفريح ها!
حالا بي خيال........ همچين بد بد هم كه نبود!!! بجاش كلي جاهاي تازه رفتم, كلي كاراي نكرده كردم, كلي چيزاي جديد خوردم و تا دلت بخواد قليون كشيدم و ورق بازي كردم!

۱ نظر:

M.K گفت...

حالا دیدی خانواده شمعدانیها منظورم چیه؟
حالا فرض و بر این بگیر که با دیسیپلینای مشهور و معروف مامان و بابای من بری مهمون بازی اونم هفته ای هشت بار!
فکرشو کن.
اوووووووف
شقیقه هام درد گرفت , بهتره بحث عوض شه.